#کینه_عشق_پارت_230
دلم بی قراره/
نه شب عاشقانه اس،نه رویا قشنگه/
دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه/
قلبم سینه ام رو می شکافت و مثل ماهی دور از آب پر پر میزد...آهنگ از ته قلب من می خوند و دلم سوزش عمیقش رو با اشک نشون میداد...
زیر لب زمزمه کردم:آخ سامی...اگه بودی...اگه کمکم می کردی...اگه دنبالم می اومدی...اگه باورم می کردی...ما الان یه خانواده بودیم...یه خانواده ی واقعی...اما تو اجازه دادی تحقیرم کنن...بیرونم کنن..بهم توهین کنن و غرورم رو بشکنن...کاش دوباره نمی دیدمت...کاش نمی دیدمت تا نفهمم که بعد از این همه مدت...بعد از اون همه عذاب...بعد از همه ی تحقیرها...بعد از این همه فاصله هنوزم دوست دارم...
صدام بالا رفته و هق هق دردمندم تو قفسه ی آهنی ماشین اِکو می شد و هر بار روحم رو بیشتر از بار قبل خسته و آزرده می کرد...
هوا مثل زنی شبگرد چادر سیاهش رو به سر کشیده بود و به هر سو می دوید و شهر رو تو تاریکی مطلق فرو می برد...آتیش عشق زیر خاکسترم شعله ور می شد و روح و جسمم رو با هم به آتیش می کشید و این عشقِ خودکامه برای بار دوم کمر به نابودیم بسته بود...
اشکهام تمومی نداشت و باعث تعجب بود که بعد از این همه گریه هنوز اشکی برای ریختن دارم...اما چه فایده که هنوز هم بغضی سنگین تو گلوم بود و دریایی از اشک هم التیامش نمی داد...داشتم برای بار دوم به ورطه ی نابودی کشیده می شدم و از این دره ی تاریک و عمیق گریزی نبود...زندگیم به سمتی می رفت که نمی خواستم اما دست هام بسته و پاهام خسته بود...توان مقابله از من سلب شده بود...
به ساعتم نگاه کردم عقربه ها روی 9 خبر دار ایستاده بودن...و این یه هشدار بود..برای برگشتن...برای ادامه دادن...برای مبارزه کردن...
به سمت خونه پیش می رفتم و از اطرافم بی خبر بودم...جلوی ساختمون پارک کردم و به سمت در سالن رفتم...
romangram.com | @romangram_com