#کینه_عشق_پارت_229
از ضعیف شدنش استفاده کردم و بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم و در حالی که نه ی تحکم آمیزی نثارش می کردم سوار ماشین شدم و درو با صدا بستم و با آخرین سرعت ممکنه از جلوی چشمای بهت زده و ناباور سام دور شدم....
اعصابم به شدت تحریک شده بود و از دست خودم زیادی کفری بودم...صدای زنگ موبایلم رو اعصاب نداشته ام یورتمه می رفت...گوشی رو خاموش کردم و روی صندلی انداختمش و به راهم ادامه دادم...
یک ساعت بی هدف تو خیابون ها دور می زدم تا اینکه چشمم به یه اسباب بازی فروشی افتاد...ماشین رو گوشه ای نگه داشتم و از مغازه گرون ترین و جدیدترین مدل ماشین کنترلی رو خریدم و برای هلیا هم یه بازی فکری...
آهنگ ملایم اما سوزناکی سکوت درد آلود ماشین رو می شکست و کلماتش مثل خنجری تو قلبم فرو می رفت...اشکهام اونقدر داغ و سوزان بود که حس می کردم از چشمام خون می چکه...
آهنگ هر لحظه قلبم رو پاره پاره می کرد و روحم رو می سوزوند و دوباره از نو می ساخت:
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد/
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد/
تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد/
تمام وجودم توی آئینه خط خورد/
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره/
دلم غصه داره/
romangram.com | @romangram_com