#کینه_عشق_پارت_228


قلبم ریخت با شنیدن اسمم از زبون سام...ایستادنم ناخودآگاهی بود و برنگشتنم به سمتش دست خودم...

رو به روم ایستاد و گفت:ممنونم...حال هومن مساعد نیست و دیدن تو ممکنه شوکه اش کنه...

دیگه تحمل نداشتم...دیگه نمی کشیدم...این همه بغض و آه برای قلبم زیادی بود...

فریاد زدم:نه...من از تو ممنونم...من از تو ممنونم که 5 ساله منو تو حسرت گذاشتی...من از تو و خانواده ات ممنونم که تحقیرم کردید...من ازتون ممنونم که اَنگ کلاهبرداری بهم زدید...من ممنونم که 5 سال عذابم دادید و منو تو تنهایی گذاشتید...شما بی رحم ترین آدمای روی زمینین...می شنوی؟!...بی رحم ترین و بی انصاف ترین...

به سمت ماشین رفتم و سام هم به دنبالم:به تو هم که بد نگذشته...یه شوهر پولدار...شنیدم وکیله...تو هم زندگی خودت رو داشتی و شاید هم این یه کلاهبرداری دیگه اس...نه؟؟!!

با عصبانیت به سمتش برگشتم و برای اولین بار سیلی محکمی به گوشش خوابوندم و داد کشیدم:مواظب حرف زدنت باش...ثروتی که ازش حرف می زنی ارثیه ی خانوادگی منه...نگو که ساحل هیچی بهت نگفته...نگو که نگفته اون خواست تا من جز خانواده ی شما باشم...تو از جونم چی می خوای کثافت؟ کم تحقیرم کردی؟...بس نیست؟! در ضمن محض اطلاعت کوروش وکیل تام الاختیار منه...نه همسرم...اون بچه هم مال کوروش نیست مال...

مغزم به کار افتاد و زبونم رو پس کشیدم...گاف داده بودم...مصیبت از این بزرگتر؟؟سوتی از این گنده تر؟!...نمی خواستم بفهمه...نمی خواستم هلیا رو هم مثل هومن تسلیم این خانواده کنم...لعنتی...در ماشین رو باز کردم...

سام با عجله به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و با شَک گفت:مال کوروش نیست؟! پس مال کیه؟؟!

خواستم بازوم رو از حصار پنجه هاش خلاص کنم اما اون خیلی قوی تر از من بود و تلاشم راه به جایی نبرد...

سام بازوم رو محکمتر کشید و فریاد زد:اون بچه ی کیه فریماه؟...صداش ضعیف شد و با لحنی مغموم ادامه داد:نگو که اون بچه ی ماست؟؟


romangram.com | @romangram_com