#کینه_عشق_پارت_227

سام محکم گفت:هومن...این چه حرفیه؟...صدای سام هم می لرزید... نامحسوس...اما من حسش می کردم...من سه سال با این مرد زندگی کرده بودم...زیر سقف یه اتاق...تن صداش رو تو هر حالتی می شناختم...

با شنیدن صدای سام مهار اشکام از دستم در رفت...خم شدم و گفتم:آره که می خرم قربونت برم...عزیز دلـِ...

صدای سام حرفم رو برید:خانم فرجاد...

این لحن پر شماتت یعنی نگو مادر...یعنی سکوت کن...یعنی حرفی نزن...یعنی بچه رو هوایی نکن...یعنی تو با این بچه ی مظلومِ رو تخت خوابیده هیچ نسبتی نداری...امیدوارش نکن...یعنی همه چی بین ما تموم شده...

نفس گرفتم تا هق هق نکنم...تا از دردی که تو قلبم بود فریاد نزنم...

لبام رو روی گونه ی هومن گذاشتم و گفتم:می خرم میدم بابات برات بیاره...تو هم قول بده منو می بخشی..

هومن متعجب بود از این اشکها...از این صدای لرزون و پر بغض...ولی فقط باشه ی قشنگی گفت و حرف دیگه ای نزد...

آهسته پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: مرسی عزیزم...

از اتاق بیرون زدم...به سمت پذیرش رفتم و کیفم رو تحویل گرفتم و با دو از در بیمارستان خارج شدم...باید دور می شدم...باید می رفتم...باید فرار می کردم از جایی که بوی بچه ام رو می داد...از سامی که خاطرات خوب گذشته رو برام زنده می کرد...

با چشم دنبال ماشین گشتم...بازم یه غروب سرد پاییزی...انگار سرنوشت من با این فصل قرارداد بسته بود...انگار تمام اتفاقات بد زندگیم عهد بسته بود با پاییز...با این فصل دلگیر رنگارنگ...با این فصل سوز دار قرمز رنگ...سرنوشتم با پاییز قرار داد بسته بود تا تموم مصیبت ها رو تو این فصل به سرم بیاره...تا من رو همدرد پاییز کنه...تا من پا به پای این فصل غم انگیز دلگیر بشم...از سوز سردش بلرزم و همراه بارون هاش اشک بریزم...

بالاخره ماشین رو پیدا کردم و با گریه به سمتش دویدم...اما هنوز به ماشین نرسیده بودم که صدای سام پاهام رو به زمین چسبوند:فریماه؟!

romangram.com | @romangram_com