#کینه_عشق_پارت_226
با صدای در سکوت تو اتاق طنین انداز شد و همه به سمت من برگشتن...
سام با چشماش التماس می کرد که که چیزی نگم...از مادر بودنم...از احساس مادرانه ام...لبخند تلخی زدم و جلو رفتم...اشک تو چشمام پر شده بود و صورت هومن زیر پرده ی اون اشک لعنتی تار بود...صورتم رو به سمت سام برگردوندم و اشکم رو پاک کردم و دوباره به سمت هومن برگشتم و به چهره ی معصومش خیره شدم و گفتم:سلام آقا کوچولو...حالت چطوره؟
اولین نفر مادر جون بود که با گریه از اتاق خارج شد...بغض مثل یه مشت گره کرده تو گلوم بود و اون مشت دلش می خواست باز بشه و حنجره ام رو بدره...صدام می لرزید و به سختی جلوی اشکهام رو می گرفتم...
با صدایی گرفته و لبایی پر از خنده های مصنوعی گفتم:اسم من فریماهه...اسم تو چیه؟!
هومن با تعجب و صدایی گرفته اسمش رو گفت...دوباره لبخند زدم...تلخ بود...می دونستم..
نفس گرفتم:خوب آقا هومن منو می بخشی؟
هومن لحظه ای به فکر فرو رفت...دلم غش رفت برای چهره ی متفکرش...صداش مثل یه ملودی شیرین بود برام...صدایی که نشنیده بودمش...صدایی با تُن شیرین که هومن هیچ وقت باهاش مادر صدام نکرده بود...سالها بود که تو حسرت شنیدن این کلمه از لبای هومن می سوختم...
مظلوم گفت:شما با ماشین به من زدید؟
بغض صدام رو ربوده بود...فقط تونستم با سر تایید کنم...
خندید...شیرین...دوست داشتنی:اگه برام ماشین بخری...آره...
romangram.com | @romangram_com