#کینه_عشق_پارت_225

داد می زدم و برام مهم نبود که تو بیمارستانیم و مریض ها اول صبحی آرامش می خوان...تو اون لحظه فقط و فقط هومن برام مهم بود...

صدای باز شدن در اتاق مراقبت های ویژه اومد و پرستاری با رنگی پریده و هول کرده وارد راهرو شد...

بادیدن پرستار یخ بستم و چشمام ناخودآگاه روی هم افتاد...نمی تونستم ببینم...نمی خواستم شاهد مرگ بچه ام باشم...قلبم طاقت این خبر رو نداشت...

سایه ی پرستار که روی سرم افتاد به اجبار چشم باز کردم و با دیدن لبخند پرستار شوکه شدم...

زن جوون با همون لبخند عریضش گفت:مژده بدید هومن به هوش اومده...از شدت ذوق نفسم بند اومد...حس می کردم اشتباه شنیدم اما تا خواستم لب باز کنم و بپرسم این خبر حقیقته یا نه...چشمام تار شد و دوباره از هوش رفتم...

وقتی به هوش اومدم فقط کوروش کنارم بود...

دهنم خشک بود و نمی تونستم لب باز کنم...سعی کردم با نگاه ازش بپرسم حال هومن چطوره که فهمید و گفت:از تو بهتره...از دیروز تا حالا این سومین باره که از هوش میری....آخرین باری که غذا خوردی کی بود؟!

از روی تخت بلند شدم که کوروش شونه هام رو گرفت...همون طور که سعی داشتم از حصار دستاش خلاص شم با صدایی گرفته گفتم:نمی دونم...الان وقت این حرفاس؟!...

بالاخره خلاص شدم و به سمت در اتاق رفتم و ادامه دادم:تا چند ساعت پیش انتظار مرگ بچه ام رو داشتم...حالا تو از من می پرسی خانم زردک می خوای؟؟

از اتاق خارج شدم...غروب بود...هومن رو به بخش منتقل کرده بودن...از پرستار شماره ی اتاقش رو پرسیدم و به همون سمت رفتم...

وارد اتاق شدم...صدای خنده های ضعیف هومن رو می شنیدم و دلم پر پر می زد برای دیدنش...برای در آغوش کشیدن و حس کردن عطر تنش...

romangram.com | @romangram_com