#کینه_عشق_پارت_224
کوروش رفت یک ربع بعد برگشت و گفت که دکتر اجازه داده چند دقیقه ببینمش...
وارد اتاق شدم...هومن عزیزم روی تخت خوابیده بود و صورت معصومش از همیشه روشن تر بود...سر کوچولوش رو باند پیچی کرده بودن...زیر چشماش کبود بود و یه طرف گونه اش هم همینطور...
صورتش رو بوسیدم و با گریه گفتم:هومن جان؟! عزیز مادر؟؟ تو رو جان مامان بلند شو...تو رو خدا بیدار شو...باید خواهرت رو ببینی...باید باهاش بازی کنی...هومن مادر رو شرمنده نکن...این مادر بی عقلت رو بیشتر از این مجازات نکن...با مُهر سکوتت عذابم نده عزیز مامان...ببین من اومدم...مامان اومده...بلند شو دوردونه ی مادر...پاشو هومن...
داد زدم:خدایا چرا من نمی میرم...چرا جونم رو نمی گیری؟؟این چه مصیبتیه؟؟
پرستار ها با شتاب وارد اتاق شدن و من رو از جسم بی جون هومن جدا کردن...تو اون لحظه فقط مرگم رو از خدا می خواستم...فقط مرگ...
کنار دیوار روی زمین وا رفتم...
یک ربع بعد دکتر وارد راهرو شد و این یعنی وقت هومن تموم شده...صدای قدم هاش سکوت صبحگاهی سالن رو می شکست و برام مثل ناقوس مرگ بود...از هر قدمش بوی حلوا بلند می شد...دلم می خواست چشمام رو ببندم تا نبینم...گوشهام رو بگیرم تا نشنوم...بینیم کیب شه تا اون بوی نحس رو حس نکنم...
با صدای بلند گریه کردم و بقیه هم صدای گریه اشون بلند شد...دکتر آروم قدم بر می داشت و انگار می خواست با این کار وقت بیشتری به هومن بده...اما موج ناامیدی سالن رو گرفته بود...
دکتر که مرد مسنی بود کنارم زانو زد و گفت:آروم باش دخترم...خدا بزرگه...
با گریه گفتم:دکتر یه کاری بکنید...من بعد از 5 سال تازه دارم بچه ام رو می بینم...فریاد کشیدم: خدایا چرا باید اینطوری بشه ؟!چرا دیدارمون اینقدر کوتاه بود؟! چرا 5 سال تمام از دیدن جگر گوشه ام محرومم کردی؟! تو که می خواستی ازم بگیریش اصلا" چرا دادی؟! چرا نذاشتی 5 سال کوتاه براش مادری کنم؟خدایا چرا ازم دورش کردی؟!
romangram.com | @romangram_com