#کینه_عشق_پارت_223
صدای کوروش سکوت فضا رو در هم شکست:فریماه؟!...
سام به سرعت من رو از خودش جدا کرد و کنار کشید...لب به دندون گرفت و از اتاق خارج شد...
کوروش من رو روی تخت خوابوند و پرستار رو صدا زد...
با آرامبخشی که پرستار بهم تزریق کرد با گریه به خواب رفتم...
تو خواب هم کابوس میدیدم...همه چیز تاریک و ترسناک بود و روح های سرگردون به دنبالم بودن...با دشنه و شمشیر تهدید به مجازاتم می کردن...سرم فریاد می کشیدن که من مسئول مرگ بچه امم...
از خواب بیدار شدم...ساعت 7 صبح بود...کوروش کنار تختم به خواب رفته بود...با وحشت از جا پریدم و از اتاق خارج شدم...
به سمت راهرو دویدم...سام سرش رو بین دستاش گرفته بود و شونه هاش می لرزید...مادر جون تو آغوش پدرجون به هق هق افتاده بود...
دهنم تلخ و زبونم مثل چوب خشک خشک شده بود...
سست قدم برداشتم و به سختی و با صدایی ضعیف گفتم:چه بلایی سر بچه ام اومده؟؟ سامی؟!..مادرجون؟!...یکی حرف بزنه...صدام رو بالا بردم:هومن کجاست؟! حالش چطوره!؟ تو روخدا یکی جواب بده..
صدای کوروش رو از پشت سرم شنیدم:فریماه آروم باش...هنوز خبری نشده..
روی صندلی وا رفتم و نفس راحتی کشیدم...رو به کوروش گفتم:کوروش از دکترش اجازه بگیر می خوام ببینمش...
romangram.com | @romangram_com