#کینه_عشق_پارت_222


و همه بدون حرف اتاق رو ترک کردن...

از روی تخت بلند شدم و رو به قبله زانو زدم و نگاهم رو از پنجره به آسمون نیمه تاریک انداختم...آسمونی که نه آبی روشن بود و نه سیاه تیره...یه چیزی بین این دو تا رنگ ، رنگی بعد از غروب کامل و قبل از سیاهی خالص...آبی نفتی...آره همین رنگی بود...

اشک از چشمام چکید...

با صدایی گرفته نالیدم:خدایا التماس می کنم بچه ام رو به من برگردون...تو رو به خودت قسمت میدم...من بدون هومن می میرم...خدایا منو به جاش ببر...جون منو بگیر...تمام دارو ندارم رو بگیر و به جاش هومن رو بهم برگردون...التماس می کنم منو قاتل فرزندم نکن...التماس می کنم...

بلند داد زدم:خدایا من آماده ام برای رفتن منو به جای هومنم ببر...خدایا منو ببر و هومن رو برگردون...تو رو به همه ی خوبی ها و پاکی های دنیا قَسَمت میدم...تو رو به همه ی مقدسات...چرا من هنوز زنده ام؟؟ خدایا چرا فقط بدبختی هام رو تماشا می کنی؟؟ یه کاری بکن...

به ملافه ها و وسایل اتاق چنگ انداختم و صد باره تکرار کردم:خدایا منو ببر....یعنی من کافی نیستم؟؟

در باز و شد و نور به داخل اتاقِ تاریک دوید...زار می زدم و به سجده افتاده بودم...دائما" تکرار می کردم: خدایا التماست می کنم...منو ببر...

تو آغوش کسی فرو رفتم و بوی سام به مشامم رسید...بعد هم صدای بغض آلودش گوشم رو نوازش کرد:بسه فریماه...کافیه عزیزم...تو مقصر نیستی...نبودی...الان خودتو می کشی...

با مشت به سینه اش کوبیدم:من کشتمش...من به بچه ام زدم...من بچه امو کشتم...

سام با داد و گریه گفت:لعنتی هنوز که چیزی معلوم نیست...


romangram.com | @romangram_com