#کینه_عشق_پارت_221
زیر لب گفتم:دوردونه ی تو؟؟ فقط دوردونه ی تو؟! پس من چی؟! منِ مادر هیچ حقی به گردن بچه ام نداشتم...درسته که پنج سال ازش دور بودم...درسته که فقط 6 ماه براش مادری کرده بودم...اما مادر که بودم...اسمش رو که یدک می کشیدم...شاید اگه شماها میذاشتین الان رسمش رو هم به جا آورده بودم...رسم مادری رو...همه ی اینا به کنار مگه من نه ماه اون رو حمل نکرده بودم؟!...مگه 6 ساعت برای زاییدنش درد نکشیده بودم؟؟...مگه 6 ماه بهش شیر نداده بودم...یعنی من به اندازه ی همین ها هم حق نداشتم؟!...یعنی من به اندازه ی همین 15 ماه مادری هم حق نداشتم هومن رو دوردونه ی خودم بدونم؟! لعنت به بی مهری ها و بی انصافی هاتون...
صدای پرستار من رو از ورطه ی افکارم بیرون کشید:آقا چه خبره؟! اوناهش... اون خانم زده به نوه اتون...
با اینکه که پشتم به پذیرش بود اما انگشت اشاره ی پرستار رو روی تیره ی کمرم حس میکردم...همین طور سنگینی نگاه خشمگین پدر جون یا بهتر بگم...آقای کیانی رو...
سام با ضعف از جاش بلند شد...نه توان برگشتن به سمت آقای کیانی رو داشتم و نه توان فرار کردن و گم و گور شدن از جلوی چشمش رو...سام چند قدم به سمتم برداشت که با دستم اشاره کردم سرجاش بایسته...و سام همون جا ایستاده...و تو سکوت به تقلای من برای مبارزه و مقابله خیره شد...
صدای قدم های پشت سرم متوقف شد...صدای قدم های پر صلابت و محکم پدرجون...آقای کیانی...حالا جز صدای همهمه ی خفیف پرستار ها و ناله ی ضعیف بیماری صدای دیگه تو سالن نبود...اشک چشم مادرجون خشکیده بود و با وحشت بهمون زل زده بود و منتظر پرده ی آخر این تراژدی غمناک بود...
آروم به سمتش برگشتم...به سمت مردی که یه روز پدرم و بود و برام پدری کرده بود و...و یه روز هم مثل یه سگ از خونه اش بیرونم کرده بود...به سمت مردی که یه روز آقای کیانی بود و بعد پدرم شده بود و بعد از اون پدر شوهرم و الان دیگه هیچ نسبتی با من نداشت....اما هنوز محرمم بود...هنوزم دوسش داشتم...هنوز هم خودم رو مدیون پدرانه های بی دریغش می دونستم...هنوز هم تمام حق رو به اون می دادم...به اون که فکر می کرد من می خوام مال و اموال و خانواده اش رو از چنگش در بیارم...
به مردی که الان دستش کنار صورتش آماده باش بود تا سیلی دردناکی به صورتم بکوبه...به مردی که مثل کوه...محکم و استوار پشت خانواده اش بود...پشت همسرش...بچه هاش و نوه ی دوردونه اش...نوه ی دوردونه ای که از بطن وجود من بود...منِ کلاهبردار...منِ دروغگو...منِ خلافکار...منِ خراب... منی که نه دختر بودم براش و نه عروس و نه مادر نوه اش...منی که فقط یه غریبه بودم...بدون ماده و تبصره...بدون قول و قرار و قانون...بدون اما و اگر و ای کاش و شاید و باید...
پدرجون با دیدن من بهتش برد و دستش با لختی کنار بدنش افتاد و گنگ نالید:فریـــماه...
با گریه گفتم:بزنید پدرجون...بزنید...خواهش می کنم من رو بکشید اما نگید من مقصرم...نگید من بلایی سر هومن آوردم...بگید همه ی اینا یه کابوسه...پدرجون من رو به 5 سال پیش برگردونید...خواهش می کنم من رو به همون سالهای بی دردسر و بی رنج برگردونید...
حرف میزدم و صدام لحظه به لحظه ضعیف تر میشد و بدنم ثانیه به ثانیه بی رمق تر...تا اینکه دنیا پیش چشمام تار شد و تو بغل پدرجون دوباره از حال رفتم...
وقتی به هوش اومدم همه بالای سرم بودن...سراغ هومن رو گرفتم و وقتی همون جواب قبلی رو شنیدم فریاد زدم:برید بیرون...هموتون...
romangram.com | @romangram_com