#کینه_عشق_پارت_220
سام سر تکون داد: بله...منظورم هلیاست...بهتره اینجا نباشه...
کوروش ابرو بالا داد: ولی هلیا..
بین حرفش پریدم:کوروش ببرش...
کوروش لب گزید و متوجه منظورم شد...زبون به دهن گرفت و هلیا رو با خودش برد...
تو راهروی بیمارستان سرگردون و بی تاب قدم میزدم...دو ساعت گذشته بود و هیچ تغییری تو وضعیت هومن ایجاد نشده بود...ساعت 5 بعد از ظهر بود و وقت زیادی باقی نمونده بود...
سام روی صندلی نشسته بود و مادرگریونش رو تو بغل آروم می کرد...لحظه ای ایستادم و به سام خیره موندم...به آغوشش که یه روزی مأمن گرم و پناهگاه محکمم بود...سام سر مادرش رو بوسید و سرش رو بالا آورد و به چشمام زل زد...چیزی بینمون نمونده بود...تو چشمای سام هیچ حسی نبود...نه عشق...نه تنفر...نگاهش پر از خالی بود...پر از بی حسی و بی رنگی...اشک تو چشمام حلقه زد و نگاه از نگاهش گرفتم...
تو راهرو با خودم حرف می زدم...به خودم ناسزا می گفتم و اشک می ریختم...دست هام رو تو هم می پیچوندم و رمقی نداشتم...
ضعف و اضطراب نفسی برام باقی نذاشته بود...داشتم از درون می سوختم...
صدای داد های پدرجون تنم رو لرزوند...این صدا بدترین خاطرات زندگیم رو تو ذهنم زنده می کرد...این فریاد های طلبکارانه و مغرورانه...این صدایی که من رو از خانواده ام دور کرده و به ته دنیای تنهایی برده بود...صدایی که من اون رو مسبب اتفاقات امروز می دونستم...مسبب تمام اتفاقاتی که افتاده بود...
پشتم به پذیرش بود و فقط صدای فریاد های پدرجون رو می شنیدم:کجاست اون کسی که یه همچین بلایی سر دوردونه ی من آورده؟؟
romangram.com | @romangram_com