#کینه_عشق_پارت_219

اما من به گودالی بی سر و ته و پر از سیاهی پرتاب شده بودم...

وقتی بهوش اومدم دستام تو دستای مادرجون بود و نگاه اشکبارش صورت بی رنگم رو می کاوید...

با نگرانی گفتم:مادرجون هومن؟؟...پسر دوردونه ی من...من باعث شدم...من... هلیا؟؟ هلیا کجاست؟؟ سام ؟! کوروش؟؟

بی هوا سرم رو از دستم کندم و از در اتاق بیرون زدم تو راهروی بیمارستان با گریه هومن و هلیا رو صدا می زدم...

کوروش از انتهای راهرو هلیا به بغل به سمتم دوید و سام هم از در دستشویی کنار راهرو بیرون اومد و با ترس و قدم های بلند بهم نزدیک شد...به زانو دراومده بودم...هلیا تو آغوشم خزید...به خودم فشارش دادم و زیر لب هومن رو صدا زدم...

هلیا رخ به رخم شد و با دستهای کوچولوش اشکهام رو پاک کرد و گفت:مامانی گلیه نکن هومن خوب میشه...

با این حرف صدای گریه ام بلندتر شد و هلیا بیشتر تو بغلم فشرده شد...

با ضجه گفتم:وای هومن...پسر کوچولوی من...من با تو چی کار کردم؟؟...من چه بلایی سر بدن کوچولوت آوردم؟؟ من چی کار کردم با عزیز دوردونه ام؟...من با سر کوچولوت چی کار کردم؟؟...مادر بمیره برات هومنم...

حالا هلیا هم پا به پای من اشک می ریخت...اشک تو چشمای کوروش حلقه زده بود و صدای گریه ی مادرجون رو کنار گوشم می شنیدم...از پشت بغلم کرده بود و همپای من زار میزد...

سام قدمی جلوتر اومد و رو به کوروش گفت:آقای ساجدی لطفا" دخترتون رو از اینجا ببرید...

کوروش شوکه شد و با تعجب گفت: دخترم؟؟

romangram.com | @romangram_com