#کینه_عشق_پارت_218
کوروش هلیا رو که خواب بود روی صندلی های انتظار کنار دیوار خوابوند و بعد با تعجب گفت: چی شده فریماه؟؟ چرا خشکت زده؟!
پرستار پذیرش انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفت...کوروش رد نگاه یخ زده ام رو گرفت...همون موقع سام هم برگشت و با دیدن من یکه ی شدیدی خورد...
کوروش با بهت زمزمه کرد: وای...این دیگه چه مصیبتی بود؟
و واقعا" هم که چه مصیبتی بود...سرم گیج رفت و تعادلم از بین رفت...بدنم یخ کرد و توان ایستادن ازم ربوده شد...
حالا مادر جون هم ظاهر من رو می کاوید...کوروش به موقع زیر بغلم رو گرفت و مانع از سقوطم شد...سام به سمت من می اومد و من تو دلم خدا خدا می کردم که بچه ی تو اتاق عمل هومنِ من نباشه...اشک از چشمام فرو می ریخت و لبام بی اراده می لرزید...
دست کوروش دور کمرم بود و سام هر لحظه بهم نزدیک تر می شد...صدای باز شدن در اتاق عمل دهن همه رو بست...نیرو به پاهام برگشت و با سرعت به سمت دکتر دویدم و سام هم پشت سرم...
با نگاه به دکتر التماس کردم تا خبر خوشی برام داشته باشه...
دکتر سری از روی تاسف تکون داد و گفت:اگه تا فردا بهوش نیاد به کما می ره و برگشتنش با خداست...
همین حرف باعث شد تا جلوی چشمم سیاه بشه و این دستای سام بود که از ضرب افتادنم جلوگیری کرد...
و آخرین صدایی که شنیدم صدای پر اضطراب سام بود:فریمـاه...
romangram.com | @romangram_com