#کینه_عشق_پارت_217

کوروش مضطرب پاسخ داد: چیه فریماه؟؟ چرا گریه می کنی؟! چی شده؟!....دِ حرف بزن...

با گریه ماجرا رو تعریف کردم و آدرس بیمارستان رو هم ضمیمه ی حرف هام کردم...کوروش گفت که خودش رو می رسونه...گفت که نترسم و نگران نباشم...اما مگه میشد؟!...وقتی به پدر و مادر اون بچه فکر می کردم تموم تنم از ترس می لرزید...از ترس عکس العملشون...از وحشت واکنششون...

تو همین هین هم مامور کلانتری از راه رسید و پرسش و پاسخ شروع شد...بهم گفتن که تا مشخص شدن وضعیت بچه باید بازداشت بشم و اگه وثیقه دارم زنگ بزنم تا برام بیارنش...گفتن که شماره ی خانواده ی بچه رو از توی تلفن جیبیش پیدا کردن و بهشون خبر دادن...دعا دعا می کردم کوروش زودتر از خانواده ی بچه سر برسه...به شدت از رو به رو شدن با اونا وحشت داشتم...

وقتی از کوروش براشون گفتم و اونا هلیای بی قرارم رو دیدن که از آغوشم تکون نمی خوره تصمیم گرفتن دست نگه دارن...

گوشه ی راهرو ایستاده بودم و سرم رو به دیوار تکیه داده بود و موهای خرمایی رنگ و نرم و لطیف هلیا رو نوازش می کردم...صدای هق هق ضعیفی از گلوش بیرون می اومد و دلم رو کباب می کرد...

زیر لب زمزمه کردم:کجایی کوروش؟

بالاخره کوروش اومد...اول هلیا رو از بغلم گرفت...دستام رو به سختی تکون دادم و تا از بی حسیشون کم کنم...ماجرا رو برای کوروش تعریف کردم و گفتم که به وثیقه نیاز دارم کوروش هم گفت که حدس میزده و سند یکی از آپارتمان ها رو برام آورده...با محبت گفت که نگران نباشم...اون نمیذاره آسیبی بهم برسه...

با گریه نالیدم:من به جهنم اون طفل معصوم رو بگو...هم سن و سال هلیا بود...

کوروش سر هلیا رو نوازش کرد و گفت: دور از جونش...حالا بچه دختر بود یا پسر؟...

با گریه گفتم:پسـ...

اما صحنه ی مقابلم ریشه ی کلامم رو خشکوند و در جا میخم کرد...دهنم تلخ شد و سرم به دوران افتاد...

romangram.com | @romangram_com