#کینه_عشق_پارت_216


پرستار هلیا رو با خودش برد تا سرش رو بخیه بزنه...من هم به دنبالش رفتم...

هلیا تو بغلم بود و من سفت گرفته بودمش تا پرستار بهش آمپول بی حسی تزریق کنه و سرش رو بخیه بزنه...

پرستار گفت:به همسرتون تلفن کنید...بهتره تو این شرایط یه مرد همراهتون باشه...اون بچه هم مال شماست؟؟

سرتکون دادم: نه...من فقط باهاش تصادف کردم...

با تموم شدن کار هلیا به تنها مردی زنگ زدم که تو دسترسم بود...کوروش...

بعد از هفت بوغ وقتی که دیگه ناامید شده بودم...کیانا موبایل کوروش رو جواب داد و گفت که جلسه داره...

با گریه گفتم:بدبخت شدم کیانا گوشی رو بده به کوروش...

کیانا وحشت کرد: چی شده فریمـ...

ولی حرفش نصفه موند...

چون من داد زدم:زود باش کیانا من وقت ندارم...


romangram.com | @romangram_com