#کینه_عشق_پارت_215

برای یه لحظه هلیا بلند شد و روی صندلی ماشین ایستاد...وحشت زده برگشتم عقب تا بهش تذکر بدم آروم بگیره اما وقتی به سمت جلو سر برگردوندم وانت باری رو دیدم که از رو به رو بهم نزدیک میشد...خیلی سریع فرمون رو به سمت راست چرخوندم تا از برخوردمون جلوگیری کنم...ماشین به سمت پیاده رو رفت...بعد صدای برخورد و ترمز ماشین تو خیابون پیچید...

به درخت رو به روم نگاه کردم...هلیا گریه می کرد...کف ماشین افتاده بود و سرش خونی بود...به شدت ترسیده بودم...

با سرعت از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم اما صدای زنی در جا میخکوبم کرد:خاک بر سرم خانم چی کار کردی؟؟

به زن نگاه کردم که جلوی ماشین ایستاده بود و به زمین خیره شده بود...هلیا فراموشم شد...با ترس و لرز به سمت سپر ماشین رفتم...اما با دیدن صحنه ای که جلوی چشمم بود چشمام سیاهی رفت...ضعف کردم...سپر ماشین با درخت فاصله داشت...جای خون روی کاپوت ماشین بود...و یه بچه روی زمین افتاده بود و صورتش غرق خون بود...

مردم دورم جمع شده بودن و قیل و قال راه انداخته بودن...سرم گیج می رفت...یه لحظه به خودم اومدم...نباید وقت رو از دست می دادم...جون یه بچه تو خطر بود...همهمه ی مردم کلافه ام کرده بود...مردم در گوش هم پچ پچ می کرد اما هیچ کس جرأت نزدیک شدن به بچه ی طفل معصوم رو نداشت...

نگاه کردم به مردی که گوشه ای ایستاده بود و تو سکوت صحنه رو تماشا می کرد...

رو به مرد گفتم: لطف کنید بچه ی من رو بنشونید روی صندلی جلو کمربندش رو ببندید...

در حال حاضر جون بچه ی غرق در خون مهمتر از وضع هلیا بود که فقط سرش زخمی شده بود...بچه رو بغل کردم و از بین مردم عبور کردم...بچه رو روی صندلی عقب گذاشتم و حرکت کردم...اولین بیمارستان سر راهم یه بیمارستان خصوصی و مجهز بود...به اون سمت روندم...

به محض ورودم بچه رو با برانکار به اتاق عمل بردن...دستام می لرزید...نفسم تنگ شده بود...اگه بچه می مرد؟؟...این فکر رهام نمی کرد...پذیرش با کلانتری تماس گرفت...هلیا بی تابی می کرد و آروم نمی گرفت...

پرستاری بهم نزدیک شد و گفت:بچه تونه؟؟

سر تکون دادم...

romangram.com | @romangram_com