#کینه_عشق_پارت_214


روزهای سرد و پاییزی دوباره شروع شده بود...و من روزها رو با افکار پریشون طی می کردم و شب ها رو با کابوس به صبح می رسوندم...پدرم یک ماه بعد از تولد هلیا فوت کرده بود و من حتی سر مزارش هم نرفته بودم...نمی تونستم خودم رو قانع کنم...اون نه برام پدری کرده بو و نه گذاشته بود با آسایش زندگی کنم...تمام کارهای کفن و دفنش رو هم یکی از دوستای کوروش انجام داده بود...

تو تولد چهار سالگی هلیا...در کمال تعجبم کوروش ازم تقاضای ازدواج کرد...اول سعی کردم پشیمونش کنم اما مصمم تر از این حرفها بود...همه هم باهاش موافق بودن و معتقد بودن من و هلیا حق یه شروع دوباره رو داریم...اما کی از قلب شکسته ی من خبر داشت...کی دردهای درونم رو می فهمید...

اما اصرار ها تمومی نداشت...یک هفته ای بود که تصمیم داشتم به طور جدی به این قضیه فکر کنم...

یکی از روزهای مهر ماهی بود...تصمیم هنوز عملی نشده بود...اما از قضا دست سرنوشت من رو به جایی پرت کرد که انتظارش رو نداشتم...تو وانفسای وقتی که همه منتظر بودن تا من و کوروش خبر ازدواجمون رو بهشون بدیم اتفاقی افتاد که سرنوشت هممون رو برای بار دوم تغییر داد...

صدف و فرهاد با آوردن دختر زیبایی به نام سروناز خوشبختیشون رو تکمیل کردند...احسان هم با کیانا منشی شرکت نامزد کرده بود و خیال سمیه خانم رو راحت کرده و شادیش رو تکمیل کرده بود...

حالا همه منتظر سرو سامون گرفتن من و کوروش بودن...البته ناگفته نمونه که عقد سمیه خانم و آقای ساجدی هم این وسط همه رو غافلگیر کرد...

همه سرشون به زندگیشون گرم بود و من هلیا بیشتر از همیشه حضور تنهایی رو در کنارمون حس می کردیم...

اون روز با هلیا به مهد کودک رفته بودم...هلیا خیلی ناگهانی بهونه ی خونه ی صدف رو گرفت و گفت:باید من رو ببری پیش سروناز...

بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با هلیا دست آخر مغلوب لجبازی و اشک و آه و التماس هاش شدم....هلیا رو سوار ماشین کردم و به سمت خونه ی صدف رفتم...

هلیا روی صندلی عقب نشسته بود و مرتب هم شلوغ کاری می کرد و بی قرار بود...تو ماشین ورجه وورجه می کرد و با صدای بلند شعر می خوند...شاید هم این دست سرنوشت بود که همه چیز رو به نفع خودش تغییر میداد...شاید این خواست خدا بود که دختر آروم و مودب من اون روز شیطنتش گل کرده بود و شیطونی می کرد...


romangram.com | @romangram_com