#کینه_عشق_پارت_213

برای تولد دو سالگی هلیا لباس سبز رنگی پوشیدم که ماکسی و دکلته بود و روش هم یه کت کوتاه سفید رنگ داشت که یقه و سر آستین هاش سبز بود...بهترین و بزرگترین جشن رو برای هلیا گرفتم...اما می دونستم که با این کارها نمی تونم جای خالی پدرش رو براش پر کنم...می دونستم که تموم زرق و برق مهمونی...کیک ها...شمع ها و هدایای گرون قیمت جای یه بوسه ی پر مهر و پدرونه رو براش نمی گیره...

اما چاره ای هم نداشتم...من و هلیا محکوم به این تنهایی بودیم...محکوم به این محدودیت ها و محرومیت ها...محکوم به این جدایی ها و دور بودن ها...محکوم به سوختن و ساختن و دم نزدن...بازی سرنوشت ما رو به این راه کشونده بود و ما باید با پاهایی هر چند خسته و با حس انزجار از این راه پر از وحشت و تاریکی...از این راه پر از تنهایی و سکوت می گذشتیم و می رفتیم تا باز هم منتظر بازی هنرمندانه ی دیگه ای از تقدیر باشیم...باید منتظر می شدیم تا ببینیم سرنوشت دیگه چه خواب هایی برامون دیده...دیگه می خواد چه بلاهایی به سرمون بیاره...

صدف و فرهاد لحظه ای هلیا رو رها نمی کردن و حتی به سختی و برای چند لحظه به کوروش و احسان قرضش می دادن...من هم که اصلا" نمیدیدمش...دلم براشون می سوخت...اونا لایق خوشبختی و آرامش بودن...لایق داشتن یه شادی کامل...این غم سنگین بود برای زن و شوهری که با عشق کنار همدیگه بودن و دوست داشتن که ثمره ی عشقشون رو ببینن...این حق صدف با اون همه مهربون بود که طعم شیرین مادر شدن رو بچشه و لذتش رو زیر پوستش حس کنه......موزیک ملایمی تو سالن پخش میشد...مهمونها وسط سالن می رقصیدن...

تو افکارم غوطه ور بودم که کوروش گفت:باهام می رقصی؟!...

پیشنهادش برای فرار از افکار بیهوده و مخرب خوب بود...

پایان مهمونی برای هیچ کس خوشایند نبود اما خوب بالاخره باید تموم میشد...یک ساعت قبل از پایان مهمونی صدف و فرهاد هلیا رو خوابونده بودن و با غصه خونه رو ترک کرده بودن...هفته ی دیگه تکلیف فرزندشون معلوم میشد...دولت مشخص می کرد که می تونن عهده دار این مسئولیت سنگین باشن یا نه...

کوروش و پدرش آقای ساجدی جزو آخرین نفراتی بودن که خونه رو ترک کردن...

احسان هم آخر شب با سرخوشی و خنده سری به هلیا زد و وقتی از اتاقش بیرون اومد با ناراحتی گفت:این طفلکی ها بدجوری عذاب می کشن...غم بی فرزندی داره مثل خوره وجودشون رو می خوره...خدا کنه فرجی بشه...امشب یه لحظه هم این بچه رو ول نکردن...

با سر تایید کردم و با تاسف گفتم:آره به خدا...خدا خودش کمکشون کنه...یکی مثل من...یکی هم مثل اینا...به هر حال هر کس مشکلاتی داره...خدا نصیب هیچ کس نکنه...

بحث با انشاا...گفتن سمیه خانم خاتمه یافت و همه برای استراحت به اتاقهاشون رفتن...

فصل هفتم

romangram.com | @romangram_com