#کینه_عشق_پارت_212


هومن و هلیا هردوشون تو یه شب به دنیا اومده بودن...شب سالگرد ازدواجم...این اتحاد بیشتر از هر چیزی روحم رو آزار می داد...

شب تولد دو سالگی هلیا بعد از چند سال سختی و عذاب بهترین شب زندگیم بود...دوستا و همکارا و خانواده ی کوچیکم دور هم جمع بودن و گل مهربون و درخشان من مثل شاهزاده ها همه رو مفتون زیبایی خودش کرده بود...

اون شب بعد از سالها به شبی برگشتم که حاصلش هلیای عزیزم بود...دختر زیبا و کوچیکم...

چند شب قبل از اون حادثه ی شوم بود که سام دیروقت از شرکت برگشت و بعد از دیدن هومن به تختخواب پناه برد و برای شام هم بیدار نشد...

اما آخر شب وقتی کنارش دراز کشیدم گفت: اومدی؟؟

به سمتش گردن کج کردم و گفتم:فکر کردم خوابیدی...

لبخند زد: آره خواب بودم...با اومدنت بیدار شدم...

دست زیر گردنم انداخت و من رو تو آغوشش جا داد...پیشونیم رو بوسید و گفت:دلم برات تنگ شده...دلم می خواد بریم شمال...مثل ماه عسلمون...

با خنده گونه اش رو نوازش کردم و گفتم:میریم...دفعه ی دیگه تو شمال تسلیمت می شم...ولی اون شب هیچ کدوممون نمی دونستیم که آخرین شب کنار هم بودنمونه...

خاطره ی اون شب با وجود هلیا دیگه هیچ وقت از ذهنم پاک نشد...


romangram.com | @romangram_com