#کینه_عشق_پارت_211
با درد گفتم:حرف نزن...فقط بیا..تو رو خدا..
کوروش با آرامش گفت:باشه..باشه...تو از اونجا تکون نخور...نترس من الان میام...
و ده دقیقه بعد کوروش به همراه سمیه خانم با سرعت سر سام آوری وارد کوچه شد و ماشینش رو جلوی ماشینم نگه داشت...
بعد از 8 ساعت درد در حالی که دکترم از زایمان طبیعی ناامید شده بود و من دیگه توانی برای ادامه نداشتم...دختری زیبا و با نمک از بطن وجودم متولد شد که بنا به گفته های سمیه خانم بی اندازه به من شبیه بود...با همون چشمای طوسی و لبهای بر آمده...
من و دخترم هلیا...سمیه خانم و احسان...و خانواده ی ساجدی حالا یه خانواده ی مشترک بودیم...البته کوروش مادر نداشت و از 12 سالگی با پدرش تنها زندگی می کردن...احسان هم که گاهی بهمون سر میزد...شیراز درس می خوند...هر وقت هم که می اومد با هلیا سرگرم بود...کوروش هم بی اندازه هلیا رو دوست داشت...
حرکات هلیا گاهی من رو به یاد هومن می انداخت اما خیلی زود فراموش می کردم که چه چیزایی تو خاطرم زنده شده...
بعد از حادثه ی اون شب تصمیم گرفتم برای همیشه کیانی ها رو فراموش کنم...برای هلیا با کمک کوروش به نام خودم براش شناسنامه گرفتم...کوروش به تمام کارها رسیدگی می کرد...کارهای مربوط به مهد کودک و زمین ها...خودم هم با کارهای شرکت سرگرم بودم...شعبه ی دیگه از شرکت رو هم افتتاح کرده بودیم از جوونای تازه نفس برای اداره اش کمک گرفته بودیم...بین اون همه اتفاقات بد و نا خوشایند دیدن دوباره صدف و همسرش فرهاد یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بود...صدف و فرهاد بی نهایت همدیگه رو دوست داشتن و خوشبخت بودن اما متاسفانه صدف از نعمت مادر شدن محروم بود...صدف بارها از فرهاد خواسته بود تا طلاقش بده و بره دنبال یه زن دیگه اما فرهاد اونقدر صدف رو دوست داشت که راضی به این کار نشده بود...
گاهی هم تو خفا به من می گفت:اون خودش از غم مادر نشدن داره زجر می کشه...من حق ندارم به خاطر تقدیری که خدا برامون در نظر گرفته ملامتش کنم و از عشقم نسبت بهش چشم بپوشم....
اما من این وسط هر دوشون رو امیدوار می کردم و از هر دوشون می خواستم تا دست از این زندگی نکشن...اونا هم تصمیم گرفته بودن تا بچه ای رو به فرزندی بگیرن...هر چند که کار سختی بود اما اونا واقعا" تمام تلاششون رو می کردن تا خانواده اشون رو کامل کنن...
و من چقدر به عشقشون غبطه می خوردم...بارها دلم می خواست که جای صدف باشم...نه این فریماه...با یه خانواده ی از هم پاشیده...یکی از بچه هام اون سر شهر تو غم بی مادری بود با کلی کمبود و این یکی کنارم از غم بی پدری رنج می برد و من دستم کوتاه بود و برای هیچ کدومشون نمی تونستم کاری انجام بدم...
تولد یکسالگی هلیا به قدری سرم رو گرم کرد که تولد هومن و سالگرد ازدواجم رو از یاد بردم...
romangram.com | @romangram_com