#کینه_عشق_پارت_210
اشک از چشمام جاری شد...پسرم چقدر بزرگ شده بود...چقدر بدون من خوشحال بود...هم اون و هم پدرش...پس اونقدر ها هم که فکر می کردم ارزشمند نبودم...من براشون مثل یه تیکه آشغالی بودم که با بیرون انداختم از شر بوی تعفنم راحت شده بودن و حالا با خیال آسوده داشتن از زندگیشون لذت می بردن...
درد شدیدی تو شکمم پیچید...اشک ها همچنان می ریخت و بغض خفه کننده ام هنوز بیخ خِرم رو چسبیده و بود و به هیچ عنوان هم قصد ول کردن نداشت...
اونا رفته بودن و من مدت ها بود که به جای خالیشون زل زده بودم و درد هام رو با اشک بیرون می ریختم و ناله هام رو خفه می کردم...
درد بی موقع زایمان امونم رو بریده بود...در صورتی که با اصرار های دکتر زایمان دومم سزارین بود و وقتش هم برای اواخر شهریور تنظیم شده بود...علت درد بی موقع و زایمان زودرسم واضح بود...فشار های عصبی و اضطراب های چندماهه ام کار دستم داده بود...اون همه بغض و غصه ی انباشته شده توی دلم جا برای رشد کودکم نگه نداشته بود...
می ترسیدم...تازه وارد ماه هشتم شده بودم و این درد اونقدر وحشتناک بود که بی اختیار دستم روی گوشی لغزید و شماره ی کوروش رو گرفتم...مردی که تو این چند ماه کمک های بزرگی بهم کرده بود...
آپارتمان ها رو فروخته بود و پولش رو به خیریه داده بود...ساختمون مهد در حال ساخت بود و شرکت رونق زیادی گرفته بود...
بعد از دو تا بوق کشدار این صدای عصبی کوروش بود که توی گوشی پیچید: کجایی فریماه؟؟! با اون حالت کجا گذاشتی رفتی؟!
کمرم از درد تیر کشید...اصلا" تو وضعیت خوبی نبودم...تحمل داد و بیداد های کوروش خارج از توانم بود...
نالیدم:کوروش بیا جلوی خونه ی کیانی ها...من حالم خوب نیست...فکر می کنم وقت زایمانم رسیده...
کوروش داد زد: چی؟؟چی داری می گی؟؟تو تازه 8 ماهته!!...
romangram.com | @romangram_com