#کینه_عشق_پارت_208


تا به در سالن رسیدیم مستخدمی جلو اومد و خودش رو زهره معرفی کرد و گفت که 15 سال در خدمت مادربزرگم بوده...منم ازش خواستم تا بمونه و به کارش ادامه بده..

خوشحال شد...منم از خوشحالی اون به ذوق اومدم...

وارد ساختمون شدیم...مثل کاخ بود...ظرف های عتیقه...تابلو های نفیس...لوستر های بلند و فرش های دستبافت گرون قیمت..پله ها و نردههای چوبی مجلل...مبل ها...همه چیز مجلل و آنتیک و قدیمی بود...اما...اما از اون خونه ی قدیمی بوی غم می اومد...بوی مرگ...همه چیز تیره و خاکستری بود...

چشمم به شومینه ی طلا کاری شده افتاد و قاب عکس بزرگی از یه زن زیبا اما مسن که بالای شومینه نصب شده بود...

با حرص به سمتش رفتم...تمام عصبانیت چند ماهه تو وجودم جوشید و بالا اومد...بی توجه به وضعیتم گلدون عتیقه ی پر از گل رو از روی میز بلند کردم و در مقابل چشمای مات و میخ شده ی سمیه خانم و ساجدی به قاب عکس کوبیدم...گلدون با صدای بلندی شکست و آب توی گلدون روی تابلو راه باز کرد...رنگ ها هم با آب از روی تابلو پایین اومدن و با همدیگه تلفیق شدن...گلهای طبیعی روی تابلو چسبیده بود...

ظاهر چهره ی تو عکس کریه و بد منظر شده بود...چندشم شد...

فریاد زدم:زهره خانم؟! بیا این تابلو رو از جلوی چشمم دور کن....

زهره خانم وحشت زده اطاعت کرد و تابلوی نابود شده رو به زیر زمین منتقل کرد...

سمیه خانم جلو اومد و بازوم رو گرفت:فریماه جان به فکر خودت نیستی به فکر اون بچه باش...اون که گناهی نداره...فدات بشم الهی...بشین آروم بگیر...چرا اینجوری می کنی مادر؟!

بازوم رو از دستش آزاد کردم و با عصبانیت داد زدم:چرا حالا؟؟ چرا الان که زندگیم از دست رفته؟؟! چرا الان باید این پول به دستم برسه؟؟ چرا وقتی کیانی ها تحقیرم می کردن این پول ها نبودن؟! لعنت به این پول...لعنت به مال و ثروت و جاه و مقام این دنیا...لعنت به سام...لعنت به کیانی ها...لعنت به من...لعنت به همتون...لعنت به هممون...


romangram.com | @romangram_com