#کینه_عشق_پارت_207
قطره اشکی از چشمم چکید...سمیه خانم لیوانی آب دستم داد و آرومم کرد...
ساجدی پرسید: شما ازدواج کردید؟؟
سر تکون دادم: نه...
نگاهی به شکمم انداخت که گفتم:این بچه از همسر اولمه...داستانش مفصله...آهی بلند و جان سوز کشیدم...تصمیم گرفتم از این ثروت استفاده کنم...باید زندگی می کردم...با غصه خوردن چیزی درست نمی شد...باید به آینده ی این بچه فکر می کردم...به آینده ی دخترم...
رو به ساجدی که معطل بود کردم و گفتم:من در حال حاضر اختیار این ثروت رو دارم؟؟
ساجدی لبخند زد: بله...شما اختیار تام دارید...فقط باید بیاید محضر و اسناد رو امضا کنید...
کمی فکر کردم و محکم گفتم:بزرگترین آپارتمان تو تهران رو بفروشید و با پولش به خیریه ها و سازمان ایتام کمک نقدی کنید...
چشمای ساجدی گرد شده بود..بی توجه به حالتش ادامه دادم:با پول های نقد می خوام یه مهد کودک بزرگ و مجهز باز کنم...تا فردا هم به خونه باغ نقل مکان می کنم...برای بقیه ی اموال هم بعدا" تصمیم می گیرم...فعلا" می خوام لیست تمام جواهرت و قیمت هاشون همین طور لیست زمین ها و آدرسشون در اختیارم باشه...
ساجدی از روی مبل بلند و شد و همون طور که در کیفش رو می بست به پاکت روی میز اشاره کرد و گفت:تمام سند ها و چیزهایی که لازم دارید تو این پاکت هست...مراقب خودتون باشید...همین طور اسناد...و رفت..
ازسمیه خانم خواستم چمدون ببنده و با من به خونه باغ بیاد اول مخالفت کرد اما با اصرارهای من بالاخره راضی شد تا همراهیم کنه...
صدای چرخش چرخ چمدون ها روی آسفالت آزار دهنده بود...
romangram.com | @romangram_com