#کینه_عشق_پارت_204


ایستادم...

قلبم می گفت:اونا تو رو نمی پذیرن...تلاش نکن...فقط بچه ی دومت رو هم ازت می گیرن...این بچه رو هم مثل هومن ازت می گیرن...دیوونگی نکن...برگرد خونه و تو آرامش بچه ات رو بزرگ کن...آخرین یادگاری ای که از سام داری رو...تو همین حین درهای اتوماتیکی خونه باز شد و ماشین سام با تیک کاف شدیدی از خونه خارج و شد و با سرعت سرسام آوری از پیچ کوچه گذشت و از کوچه خارج شد...

زیر لب گفتم:چی عصبانیت کرده عشق من که اینطوری داری حرصت رو سر پدال گاز خالی می کنی؟؟مواظب خودت باش...

در حالی که اشک سیل آسا روی صورتم روون بود سرم رو بلند کردم و به آسمون زل زدم و گفتم:خدایا به خودت سپردمشون...

به سمت خونه رفتم...

در آستانه ی شش ماهگی بودم و هر ماه با خاطرات بارداری اولم برام تلخ تر از ماه قبل می شد...رفتن پیش روانشناس برام عادت شده بود...

تا اینکه...

یه روز سمیه خانم برای خرید رفته بودم و من تو خونه تنها بودم...زنگ آیفون به صدا در اومد اول فکر کردم سمیه خانمه اما با پیچیدن صدای مرد غریبه ای تو گوشی آیفون فهمیدم که اشتباه کرده ام...

با خیال اینکه با یکی از همسایه ها کار داره گفتم:بفرمایید؟

مرد گفت: خانم فرجاد؟


romangram.com | @romangram_com