#کینه_عشق_پارت_205
از تعجب اخم کردم و چشمام ناخودآگاه ریز شد:بله...شما؟؟
صدا صاف کرد:میشه چند لحظه بیاین دم در؟؟
این بار چشمام گشاد شد:باشه...چند لحظه صبر کنین..
بعد از پوشیدن مانتو و شال رفتم پایین...درو باز کردم و مرد جوونی رو پشت در دیدم...بهش می خورد سی و یکی- دوساله باشه...کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود و خوشتیپ و قیافه بود...بوی ادکلن گرون قیمتش زیر بینیم زد...بویی که نظیر بوی ادکلن سام بود و مشامم رو نوازش میداد...
مرد جوون هم اول به صورتم و بعد به شکمم برجسته ام نگاه کردم و گفت:خانم فرجاد؟؟
سر تکون دادم:بله خودمم...
مرد محکم اما آهسته گفت:ساجدی هستم...کوروش ساجدی...
ابرو بالا بردم: بفرمایید آقای ساجدی؟؟ امرتون؟؟
ساجدی نگاهی به کوچه انداخت و گفت:میشه یه جای بهتر حرف بزنیم؟؟
اخم کردم:مثلا" کجا؟؟
ساجدی گفت:مثلا" کافی شاپ...
romangram.com | @romangram_com