#کینه_عشق_پارت_200


روزها گند و سیاه و دیر گذر بود و شبها تاریک و سرد و پر از خالی...پر از سردرد و تنهایی...پر از عذاب...پر از جای خالی کسایی که یه روز بیشتر از جونم دوسشون داشتم...تو اولین فرصت تمام پولهام رو به یه حساب جدید واریز کردم و حسابهای قبلی رو بستم...جواهرات و ماشینم رو فروختم...فقط نشونم...سرویس زمردی که پدرجون و مادرجون سر تولدم داده بودن و سرویس ازدواجم رو نگه داشتم....

شماره ام رو عوض کردم و تمام راههای برگشتن رو به روی خودم و بقیه بستم...نمی خواستم برگردم....

تنهایی دیوونه ام کرده بود...گاهی شبها حس می کردم صدای گریه ی هومن رو می شنوم...یه هفته بعد چمدونم رو برداشتم تا از این همه تنهایی فرار کنم....

بعد از 8 سال دوباره برگشتم سر خونه ی اولم...یاد بازی مار و پله می افتادم...یاد خونه هایی که یکی یکی و به سختی ازشون بالا رفته بودم و حالا با نیش زهر دار ماری به اسم پدر فرو ریخته بودم و از خونه ی آخر به خونه ی اول سقوط کرده بودم...

وقتی سمیه خانم درو باز کرد و من رو با یه چمدون پشت در دید خشکش زد...حق داشت...من...فریماه...فریماه فرجادی که چندین سال بود به فریماه کیانی تغییر هویت داده بودم...ازدواج کرده بودم...بچه داشتم...حالا لاغر و رنگ پریده...بدون شوهر و بچه...با یه مهر بزرگ روی پیشونیش...مهر مطلقه بودن...با یه چمدون دوباره به جای اولم برگشته بودم...

بعد دست سمیه خانم بود که روی گونه اش فرود اومد و کلام وحشت زده اش:خاک بر سرم...فریماه جان چی شده؟؟

با گریه سر روی شونه اش گذاشتم و بین هق هق هام تعریف کردم همه ی اون چیزی رو که اتفاق افتاده بود رو...

تمام مدت سمیه خانم هم پا به پام اشک ریخت و پدرم رو که از هر ناپدری ای غریبه تر بود رو لعن و نفرین کرد...

دو ماه دیگه هم گذاشت...اما برخلاف انتظار با سرعت...تغییر حالاتم آه از نهادم برآورد...با تمام افسردگی ها و غصه هام...سرگیجه های روزانه و حالت تهوع های شبانه ام خبر از وقوع اتفاقی شیرین رو می داد...خبری که می تونست رنگ چهره ی زندگیم رو عوض کنه...حس گرم و شیرینی که تو وجودم جریان پیدا کرده بود خبر از بارداری دومم می داد..اما...

اما این بار دیگه سامی نبود تا این خبر رو با لذت و خوشحالی بهش بدم...این بار دیگه سام نبود تا مواظبم باشه و برام ابراز نگرانی کنه...دیگه پدرجون نبود تا بهم توصیه کنه مراقب خودم باشم و مادرجون نبود تا نذاره دست به سیاه و سفید بزنم...ساحل هم دیگه نبود تا دورم بگرده و یکسره به بچه ی توی بطنم بگه((عمه به قربونش بره))


romangram.com | @romangram_com