#کینه_عشق_پارت_201
اما سمیه خانم بود...تکیه گاه محکم کودکی هام و پناهگاه جوونی هام...کسی که ثابت کرد تا ابد حاضره پای من و اشتباهاتم...دروغ ها و نیرنگ هام بایسته...
با پولهای تو حسابم و فروش خونه ی سمیه خانم آپارتمان کوچیکی تو ملاصدرا خریدیم و از اون محل رفتیم...می خواستم قبل از برگشتن ساحل و رو شدن حقیقت برم..برم و هیچ نشونی هم از خودم به جا نذارم...
می دونستم که با رو شدن حقیقت میان دنبالم..اما اون موقع دیگه فایده نداشت...این اومدن از صد تا نیومدن برام بدتر بود...با اون تهمت هاو توهین ها و فحاشی ها دیگه برگشتن به اون خونه و نگاه کردن تو چشمای آدمای اون خونه برام جالب نبود...
یه هفته از نقل مکانمون گذشته بود...دو روز بود که فهمیده بودم باردارم و دلم هوای پدر بچه ام رو کرده...هوای برادر بچه ام...هوای خونه ی کیانی ها...هوای خانواده ی سابقم رو...
بالاخره دل به دریا زدم و یه بعد از ظهر سرد زمستونی خودم رو با تاکسی به خونه ی کیانی ها رسوندم...
با وارد شدنم به کوچه اشکم آهسته آهسته و نرم نرمک جوشید و از چشمه ی چشمام بیرون ریخت...غروب بود و هوا رو به تاریکی می رفت...سوز سردی صورتم رو می گزید و دهنم بد طعم و تلخ بود....
اضطراب نداشتم...نمی دونم چرا...ترس هم نداشتم...بازم نمی دونم چرا...اصلا" هیچ حسی نداشتم...به طرز غیر قابل باوری سخت و محکم و سِر شده بودم...
راه می رفتم و آروم آروم این شعر رو زیر لب زمزمه می کردم:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم /
همه تن چشم شدم...خیره به دنبال تو گشتم/
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم / شدم آن عاشق دیوانه که بودم/
romangram.com | @romangram_com