#کینه_عشق_پارت_199
سام به سمتم برگشت...تو چشماش پر اشک بود...
لب گزیدم: مواظب هومن باش...من...
اما سام رفته بود...
زیر لب گفتم: من دوست دارم سام...
سوئیچ رو برداشتم و از پله ها سرازیر شدم...پژوی آلبالویی رنگم اون طرف خیابون پارک شده بود...به سمتش رفتم...
در صندوق رو باز کردم و در کمال تعجب دیدم که چمدون بزرگی توشه...در صندوق رو بستم و سوار شدم و به سمت هتل رفتم...
چمدون رو باز کردم...موبایلم...سند پشت قباله ام تو شمرون...دفترچه حساب هام...عابر بانک ها...جواهراتم...دسته چک و نیمی از لباسهام...کیف و کفش و همه ی چیزهایی که نمی خواستم برشون دارم...نمی خواستم با خودم بیارمشون...
چشمم به لباس آبی رنگ و آشنایی افتاد آهسته برش داشتم...اشک از چشمام سرازیر شد...بوی هومن از لباسش متصاعد می شد...قلبم به سختی میزد و نفسم بالا نمی اومد...هق هقم هر لحظه بلند تر می شد...لباس رو به صورتم فشردم و لطافت وجودش رو با تموم وجودم حس کردم...زانوهام سست شد و دوزانو روی زمین نشستم...همه چیزم رو از دست داده بودم...آرامش و خوشبختیم رو...عشق و فرزندم رو...خانواده ام رو...حالا تنهای تنها بودم...لباس رو بوسیدم...بوی شیر میداد بوی ظرافت کودکانه ی هومن رو...بوی خوشبختی های سابقم رو...
چمدون رو جست و جو کردم تا نشونه ای از سام توش پیدا کنم اما...نه...حتی یه کراروات هم نبود...من به دکمه سر دستش هم قانع بودم...اما...دریغ...
لباس هومن رو تو کیسه گذاشتم تا بوی خوشش لااقل چند روزی بیشتر بمونه...
کرخت بودم....چیزی رو حس نمی کردم...اشک عادت چشمام شده بود و وسکوتی تلخ عادت لبهام...
romangram.com | @romangram_com