#کینه_عشق_پارت_198
فریماه
بیشتر از صد بار این کار رو تکرارا کردم و مثل بچه ها با دونه های درشت و درخشان اشکم بازی کردم...مثل دیوونه ها به غصه هام خندیدم...خاطرات تو اتاق رژه می رفتن و صدا و حرکتشون تمام اتاق رو پر کرده بود...اشک و غم لحظه ای وجودم رو رها نمی کرد...غمی عمیق و دائمی به وجودم چنگ می انداخت...قطرات خون و اشک در هم ادغام میشدن و روی میز شیشه ای پیش روم رو خیس کرده بودن...
تا صبح راه رفتم...نشستم...دراز کشیدم...فکر کردم...غصه خوردم و به خودم نوید دادم...ولی فکر سام و هومن...فکر خانواده ای که به یکباره از دستشون داده بودم و حالا از هر کسی تو این دنیا تنها تر بودم لحظه ای ولم نمی کرد...اشک هم که از دیشب بی امون می بارید...مثل بارون سیل آسایی که چهره ی شهر رو از گرد و غبار پاک می کنه...اما نمی دونستم چرا من با این همه اشک پاک نمیشم...نمی دونستم چرا قلب من آرومم نمی گیره...چرا بارون چشمای من بند نمیاد...
ساعت 7 صبح بود...باید تمومش می کردم...باید از نو می ساختم تمام چیزهایی رو که تو یه آن سوخته بود رو...باید از دوباره قوی میشدم و خودم رو به دست سرنوشتم می سپردم...صورتم رو از اشک و خون شستم و زخم ها رو هم بدون حفاظ روی صورت زرد رنگ و خسته ام به حال خودشون رها کردم...لباس مناسبی پوشیدم و به سمت محضر رفتم...
همه چیز آماده بود...بند پ چه کارهایی که نمی کرد...گواهی عدم بارداری و حضانت هومن آماده بود...فقط یه امضا از من می خواستن...یه امضا تا همهچیز رو برای همیشه مختومه اعلام کنن...
مدارک رو تحویل دادیم و خطبه ی طلاق جاری شد...رسید مهریه ام تو دستای محضر دار بود...
لحظه ای که می خواستم برگه رو امضا کنم دستم می لرزید و اشکم روون بود...پدر جون یا بهتر بگم آقای کیانی یه چک 20میلیونی مقابل چشمام روی برگه قرار داد و گفت: زود باش امضا کن سام کار داره...واقعا" فکر می کرد تعللم به خاطر مهریه امه؟؟!!
آب دهنم رو قورت دادم و با نگاه کردن به مبلغ چک تو دلم گفتم:لعنت به این پول...و امضا کردم...
قطره اشکی که از گوشه ی چشمم روی برگه افتاد مهر تایید شد برای آغاز بدبختی هام...چک رو برداشتم و پاره کردم و مقابل چشمای بهت زده ی سام و آقای کیانی روی میز گذاشتم و گفتم:هیچ چیز به خاطر پول نبود...از اولش هم نبود...ساحل می دونه...فقط امیدوارم وقتی که پشیمون میشید دیر نشده باشه...صدای مُهر طلاقی که به شناسنامه ام خورد سرم رو به دوران انداخت...دستم رو به لبه ی میز گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم...سر گیجه و حالت تهوع امونم رو بریده بود...سام خواست کمکم کنه که گفتم:تموم شد جناب کیانی...من و شما از همین لحظه با هم غریبه ایم...فقط قولی که دادی رو فراموش نکن...من شناسنامه ام رو تو کیفم جا دادم و سام سوئیچ ماشینم رو روی میز گذاشت و پشتش رو بهم کرد...بغض کردم...تنها عشق زندگیم داشت می رفت و می خواست که کیلومتر ها ازم دور باشه...
با بغض نالیدم:سامی...
romangram.com | @romangram_com