#کینه_عشق_پارت_197

زیر لب زمزمه کرد:چرا فریماه؟؟ نابودم کردی لعنتی...با زندگیم بازی کردی...فریماه چرا؟؟!! من حالا چی کار کنم با این غریبی...چی بگم به هومن؟؟!! چجوری بهش بفهمونم مادر نداره؟؟ بهش چی بگم از مادر دروغگوش؟؟ جواب ساحل رو چی بدم...همه به کنار با ذهن و قلب خودم چی کار کنم...ذهنی که خاطرات تو رو مرورو می کنه و قلبی که اسم تو رو صدا میزنه و بهونه ی تو رو می گیره...چطور هومن رو تک و تنها و بی مادر بزرگ کنم؟!...وای خدای من...

دستش به گلدون چنگ زد و لحظه ای بعد صدای شکستن چیزی تو خونه پیچید...

مریم خانم هراسون بلند شد و نالید: وای بچه ام...وحید یه کاری بکن...خدایا این چه بلایی بود؟؟

ضربه هایی به در اتاق می خورد اما سام از بهم ریختن و در هم شکستن اشیای اتاق دست بر نمی داشت...آقای کیانی تحکم و می کرد و مریم خانم ضجه میزد تا سام درو باز کنه اما گوش سام پر بود...صدای فریماه تو گوشش زنگ می زد...صدایی رو به جز صدای بغض آلود فریماه نمیشنید:راسته...اما عشق من به تو دروغ نیست...هیچ وقت نبوده...من دوست دارم...سامی...این کارو نکنید...خواهش می کنم...

صدای ضجه ها و التماس های فریماه تو گوشش دام دام صدا می کرد و سام حتی با گرفتن گوشاش نتونست صداها رو متوقف کنه...سرش داشت می ترکید...تمام خشمش رو سر پدر و مادربیچاره و بی جونش پشت در خالی کرد: بسه دیگه...تنهام بذارید...بذارید به درد خودم بمیرم...برید...ولم کنید...

همه چیز تموم شده بود...عشقش...زندگی مشترکش... خوشبختیش... لبخنداش...دیگه هیچی نداشت...نه خانواده ای...نه آرامشی...نه دلخوشی ای... حالا همه چیز رو به رنگ خاکستری میدید...به رنگ تنهایی و بدبختی...فردا باید می رفت و حکم جداییش از عزیزترین فرد زندگیش رو امضا می کرد...

صورت معصوم فریماه جلوی چشماش ظاهر شد و اون قرمزی های روی گونه اش...قرمزی چشماش...پارگی گوشه ی لبش و بالای ابروش...خنجر به قلبش میزد تنهایی و بی پناهیه حاکم قلب و روحش...

زیر لب گفت: الان کجای این شهر دراندشتی خانمم؟؟ چی کار می کنی؟؟ کی سر پناهته؟؟ رفتی پیش پدر عیاش و معتادت یا کنار خیابون کز کردی؟؟ چی به سر من و زندگیمون آوردی گلم...به سر خوشبختیمون...به سر خودت...من ...هومن...

تقه ای به در خورد و صدای گریه ی هومن رو شنید...بلند شد و در رو باز کرد...هومن تو بغل مادرش گریه می کرد و با دست و پا زدن سعی داشت خودش رو به آغوش پدرش بندازه...سام دستاش رو باز کرد و هومن رو به آغوش کشید و بی حرف در رو به روی مادرش بست...

هومن رو به خودش فشرد و شروع کرد به حرف زدن زیر گوشش: هیش..آروم پسرم...آروم باش گلم...مامانتو می خوای؟؟آره؟؟!! دیدی چجوری مامانی تنهامون گذاشت؟؟ دیدی چی شد؟؟حالا چی کار کنم؟!..به دادم برس هومن...به بابایی بگو چی کار کنه؟؟ هومن از خودش صداهای نامفهوم در می آورد و با انگشتش به عکس عروسی فریماه و سام روی دیوار اشاره می کرد...سام به عکس فریماه تو قاب خیره شد...چقدر معصوم و خواستنی بود...سام به قولی که شب عروسی به فریماه داد و امروز شکستش فکر کرد...به خیلی چیزا...این زندگی براشون دیگه زندگی نمیشد...سام حس می کرد بازی خورده و فریماه حس سوختن داشت...حس عذاب...درد و رنج...سام به هومن فکر می کرد و قربانی بودنش...به فریماه بی معرفتش...به زنی که فردا دیگه زنش نبود...به همه ی باید ها و نباید ها و ای کاش ها و اماها و اگر ها و بود و نبود ها...اما...

فریماه تو اتاق هق هق می کرد...دیگه آرامش نداشت...دیگه حس خوشبختی نداشت...فریماه خوشبختی رو تو دو جفت چشم قهوه ای پیدا کرده بود...چشمای قهوه ای هومن و سام...مگه رنگ خوشبختی باید حتما" سفید باشه؟؟!!... نه... رنگ خوشبختی برای فریماه قهوه ای بود و برای سام طوسی...اونا خوشبختی رو با زل زدن به چشمای همدیگه پیدا می کردن...و حالا...حالا نه فریماه قهوه ای چشمای سام رو داشت و نه سام طوسی چشمای فریماه رو...رنگ خوشبختی برای اونا مرده بود...و سرنوشت خوابهای جدیدی براشون دیده بود...

romangram.com | @romangram_com