#کینه_عشق_پارت_196
با همدردی گفت:چیزی شده دخترم؟؟می خوای بریم درمانگاه؟؟
با گریه گفتم:نه...فقط منو بببرین به یه هتل تو مرکز شهر...باید از اون محله ها دور میشدم...باید از این آدمای بی عاطفه ی بالا شهری که همه چیز رو تو پول میدیدن دور می شدم...باید می رفتم از این خیابون های تر و تمیز با ماشین های مدل بالا و رنگ و وارنگ...
راننده اطاعت کرد و نیم ساعت بعد من رو مقابل یه هتل سه ستاره تو مرکز شهر پیاده کرد و به دنبال زندگی خودش رفت...
مسئول پذیرش با دیدن صورت خونی من تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و کلید اتاقی تو طبقه ی سوم رو بهم داد...
به اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم و با تمام توانم زار زدم...با صدای بلند گریه کردم...ملافه ها خونی و خیس بود....جلوی آئینه نشستم...تو آئینه به صورت داغونم نگاه کردم که جای سیلی ها و پارگی های زخم روی اون خودنمایی می کرد...
به چشمام تو آئینه زل زدم و گفتم:اونطوری نگام نکن...گریه نکن می دونستی که آخرش اینطوری میشه...می دونستی که قراره این اتفاق بیوفته...می دونستی که بالاخره یه روزی همه چیز رو میشه...آره می دونستم اما اینجوری؟؟...دلم داره می ترکه...خدایا خودت به دادم برس...لعنت به تو...لعنت به تو بابا...تو پدر نبودی...یه احمق معتاد و روانی بودی که زندگیم و خراب کردی...با اعتیادت...
تو آئینه به چشمای سرخم نگاه کردم...با یادآوری هومن و سام و اتفاقات افتاده اشک کاسه ی چشمام رو پر کرد و تصویرم تو آئینه مثل موج زیر پرده ی اشک به حرکت در اومد...لبخند تلخی زدم و سرم رو کمی به سمت راست کج کردم...اشک مثل یه مروارید داغ و تازه رسیده از گوشه ی چشمم بیرون زد و در امتداد بینی ام به راه افتاد...سرم رو صاف کردم...اشک دوباره دیدم رو تار کرد...اینبار سرم رو به سمت چپ کج کردم و بازم غلتیدن اشک روی بینیم...
دانای کل
در حالی که فریماه تو اتاق ساکت و کوچک هتل با اشک های گرمش بازی می کرد تو خونه ی کیانی ها بلوا به پا بود...سام خسته و داغون درو به روی خودش قفل کرده بود و صدای گریه ی هومن با اعصاب نابودش بازی می کرد...آقای کیانی طول نشیمن رو قدم رو می رفت و مادرجون با گریه سعی در ساکت کردن هومن داشت اما... همه چیز سریع اتفاق افتاده بود...انگار نه انگار که همین دو ساعت پیش سام و فریماه روی مبل ها عاشقانه کنار هم نشسته بودن و حرکت های هومن رو تجزیه و تحلیل می کردن...
سام با درد گوله گوله اشک می ریخت و به تختخواب مشترکشون زل زده بود...جای خالی فریماه تو اتاق مشترکشون بدجوری دل سام رو زیر و رو می کرد...
romangram.com | @romangram_com