#کینه_عشق_پارت_190


باگریه التماس کردم:آقای کیانی !! سامی!! فقط یه بار...برای آخرین بار...این حق منه...بذارید بچه ام رو ببینم...

جلوی پای مادرجون زانو زدم و زانوهاش رو بغل کردم و با هق هق گفتم:مادرجون شما یه چیزی بگید...بابا شما مادرید...تو رو به خدا یه کاری بکنید...

مادرجون اشک می ریخت...به شدت و حدت...روش رو ازم برگردوند...بازم التماس:تو رو خدا...سامی؟؟!! ...

فریاد زدم:خیلی بی رحمید...همه چیز اونی نیست که شما می بینید...بذارید برای آخرین بار هومن رو ببینم...بذارید برای آخرین بار بوش کنم...بغلش کنم...

مادرجون تحمل نکرد و در حالی که صدای گریه ی درد آلودش تو سکوت خونه می پیچید به سمت اتاق هومن دوید و لحظه ای بعد با نوزاد دردونه ام برگشت...

پدرجون برای اولین بار داد زد و حرمت مادرجون رو زیر سوال برد:مریم...

اما مادرجون اعتنایی نکرد و هومن رو به آغوشم سپرد...اشک پهنای صورتم رو پر کرده بود...

با صدای بلند گریه می کردم و مادرجون و هومن هم پا به پای من...

با خنده سینه ام رو تو دهنش گذاشتم و با بغض گفتم:بخور عزیزم...این آخرین شیریه که من بهت میدم...خدا می دونه بعد از تو چی قراره سر من بیاد...بخور نازنینم...دردونه ی من...

مدام صورت فرزندم رو می بوسیدم و عطر تنش رو با عمیق ترین نفس هام به مشام می کشیدم و هومن بی خبر از همه جا شیرش رو می خورد...با گریه نوازشش می کردم و می گفتم:بخور عزیزم...نوش جونت...مراقب پدرت باش...بهش بگو دوسش دارم...بگو اون خیلی مهربون و با گذشت بود...بخور نازک نارنجی مامان...بخور قند عسلم...کاش می فهمیدی که وجودم به وجودت وابسته اس و از فردا...بدون تو...دیگه فریماهی وجود نداره...هومن من بدون تو بابات فقط یه مرده ی متحرکم...


romangram.com | @romangram_com