#کینه_عشق_پارت_189
تحکم صداش خفه ام کرد:نه...هیچی رو نمی خوام بشنوم...بهتره عجله کنی...و گرنه دو ساعت بعدت رو باید تو بازداشتگاه بگذرونی...
به سمت کمد رفتم...ساکم رو برداشتم...هق زدم و هر لباسی که دستم اومد رو تو ساک ریختم...هق زدم و خاطراتم رو مرور کردم...هق زدم و به دیوارهای اتاقی نگاه کردم که شاهد عشقبازی های من و سام بود...هق زدم و هق زدم و هق زدم...
همه چیز رو تو همون خونه گذاشتم...سوئیچ ماشین...دسته چک...دفترچه حساب هام...عابر بانک و حتی...و حتی گوشی موبایلم رو...
ساکم رو برداشتم و پالتوی پشمی رو به دورم پیچیدم و به سمت اتاق هومن رفتم...اما...
صدای دادهای پدرجون اعصابم رو به شدت خط خطی میکرد: پاتو تو اون اتاق بذاری گردنت رو می شکونم...
صدای گریه هومن از تو اتاق خنجر به قلبم می زد:خواهش می کنم...اون بچه ی منه..
غرید:دیگه نیست...فردا هم راس ساعت 8 بیا محضر تا سام طلاقت بده...بیا تا زودتر بشوریم این لکه ی ننگ رو...
فرو ریختم...به معنای واقعی شکستم و نابود شدم...طلاق؟!...چرا به اینجا فکر نکرده بودم؟!...سام ...هومن...وای ...دو زانو روی زمین نشستم:اینکارو نکید...خواهش می کنم...من بدون سام و هومن می میرم.
سام بالاخره سکوت آزار دهنده اش رو شکست اما... : اون وقتی که فکر کلاهبرداری تو سرت بود باید به این موقع هم فکر می کردی...
با حیرت در حالی که دستام...کل بدنم...وجودم و حتی صدام می لرزید و چیزی درونم شکسته بود و به هزار تیکه تبدیل شده بود گفتم:این بی انصافیه..من دوست دارم.
سام محکم گفت: ولی من ازت متنفرم...بعد پشتش رو بهم کرد... و این تازه آغاز ماجرا بود...
romangram.com | @romangram_com