#کینه_عشق_پارت_188


با گریه ای که به هق هق شبیه بود گفتم:نه به جون هومن...

فریاد های پدرجون سوهان می کشید به قلب و روح و اعصاب داغونم:اسم اون طفل معصوم رو نیار..

ضجه زدم:باشه چشم...به جون خودم ...نه...به پیر..به پیغمبر...اگه من قصدم کلاهبرداری بود که با تو ازدواج نمی کردم و یه بچه رو دست خودم نمیذاشتم...

صدای پدرجون برای صدمین بار حرف های پر بغضم رو نیمه کاره تو هوا معلق گذاشت:نخیر...اومدی دیدی لقمه چرب و نرم تر از این حرفهاس...چرا باید یه عمر خوشبختی و عشق رو ول می کردی و می شدی یه کلاهبردار فراری؟؟ گفتی می مونم و تا آخر عمر تو پول پشتک و بارو میزنم...بسه...دروغ دیگه کافیه...تمومش کن...

مادرجون گوشه ای اشک می ریخت و بی صدا ناظر حقارتم بود....

سام مغموم بود و نگاهش بهم می گفت که حرف های پدرش رو باور کرده...و البته حق داشت...مقصر من بودم...باید خیلی قبل تر از اینها می فهمیدم که پایه های خوشبختیم رو روی خاک سست دروغ بنا کردم...باید خیلی وقت پیش خودم رو برای فرو ریختن این دیوار ها آماده می کردم...

پدرجون دستم رو گرفت و به سمت اتاق کشوند...من رو به داخل هل داد و گفت:یک ساعت وقت داری همه چیزت رو جمع کنی و بری...فقط یک ساعت...و گرنه مجبور می شم با پلیس تماس بگیرم...

با گریه گفتم:پدرجون خواهش می کنم...

و باز هم فریاد:گفتم به من نگو پدر...تو لیاقت نداری دختر من باشی...تو لیاقت نداری حتی کلفت من باشی...

هق زدم:درسته...حق با شماست آقای کیانی...ولی بذارید توضیح بدم...


romangram.com | @romangram_com