#کینه_عشق_پارت_187

البته دلیل که داشت...دلیلی که ما ازش بی خبر بودیم...

صدای آهسته و مظلومم بین فریاد های پدر جون گم شد:پدرجو...ولی جمله ام به انتها نرسیده بود که سیلی دوم رو هم دریافت کردم...به شدت شوکه بودم که پدرجون لب باز کرد و دادزد:برو...تو هم برو پیش پدر بی غیرت و معتادت...که تو آمریکا زندگی می کردی؟؟!! که پدر و مادرت مردن؟؟!! آره؟؟!!...دروغ گو...خائن...گمشو از خونه ی من بیرون کثافت...

بعد بسته ای تراول بود که به صورتم پاشیده شد...و صدای فریاد پدرجون که دائمی شده بود:بیا...اینا رو هم بده به اون بی همه چیز معتاد تا خرج عیاشیاش بکنه...

سام عصبانی بین فریاد های پدرش داد زد:بابا اینجا چه خبره؟؟ شما چی می گید؟؟

همه چیز روشن بود...تعجبم از سام بود که چطور شکستنم رو نمی دید...همه چیز رو فهمیده بودم و فقط به تماشا ایستاده بودم...مظلومانه اشک رو به قیمت گزافی برای چشمام می خریدم تا سوزش قلبم رو آروم کنه...اما...بی فایده بود این همه تلاش نا چیزم...پدر جون همه چیز رو فهمیده بود...و من دیوارهای خوشبختیم رو می دیدم که آهسته آهسته و خشت به خشت بالا رفته بود و حالا...می دیدم که چطور با فریاد های پدرجون به یکباره فرو می ریزه...و خرمن خرمن آتیش به روح و قلبم می کشه...

پدرجون داد می زد و حنجره پاره می کرد و من...من هیچ کاری جز گریه از دستم بر نمی اومد: از زن کلاهبردارت بپرس...بعد انگشت تهدیدش به سمت من چرخید:بگو دیگه...چرا لال شدی؟؟ پدر محترمت امروز اومده بود باج گیری...پول شیر بهای دخترش رو می خواست...کثافت...منو بگو که تو رو مثل دختر خودم می دونستم...عوضی...بلند شو جل و پلاست رو جمع کن و از خونه زندگی ما برو بیرون...برو به همون محله ای که ازش اومدی...تو خونه ی من جایی برای یه زن خراب نیست...بلند شو...

با گریه و مظلومیتی دیوانه کننده نالیدم:ولی شما اشتباه می کنید پدرجون...و باز هم سیلی ای که جمله ام رو نا تموم گذاشت...اونقدر در مقابل ضرب دست قوی پدر جون سست و ضعیف بودم که به شدت روی زمین پرت شدم...و پدرجون این بار نعره زد:به من نگو پدرجون...تو هیچ نسبتی با کیانی ها نداری...تو یه نکبتِ کلاهبرداری...فهمیدی؟؟..

سام به سمتم اومد تا کمکم کنه...اما صدای پدرجون در جا میخکوبش کرد:بهش دست نزن سام...اگه بهش دست بزنی خودتم باید دنبالش بری..

سام داد کشید:دِ آخه بگید اینجا چه خبره؟؟

صدای پدرجون می اومد و توضیحاتی که می داد...حرف هایی که همه رو تو بهت و حیرت فرو برد...حرف هایی که به تلخی زهر بود و مثل شیشه قلب ها رو می درید...تو دلم نالیدم:ساحل کجایی؟؟ چرا نیستی حالا که بهت محتاجم؟؟!!

صدای ضعیف سام قلبم رو جریحه دار کرد:آره فریماه؟؟!! آره؟؟!!

romangram.com | @romangram_com