#کینه_عشق_پارت_186


سام غرید:اون جونی که داری بخش و بارش می کنی جون زن منه ها...

ایشی کشیدم و گفتم:خوب حالا...

هومن به خاطر خوردن تب بر های خواب آورش خوابید...

به فنجون قهوه ام خیره شدم...صدای وحشتناک کوبیده شدن در سالن باعث شد فنجون از دستم رها بشه و روی سنگ های کف سالن به هزار تیکه تبدیل بشه....

با تعجب برگشتم به در سالن خیره شدم...چهره ی خشمگین و کبود پدرجون...فک فشرده شده اش...دونه های عرق روی پیشونیش...هیچ کدومشون حامل خبر خوبی نبودن...

بلند شدم به طرفش رفتم...هر چند که تو اون وضعیت ریسک بزرگی بود: چی شده پدرجون؟؟

قبل از اینکه به خودم بیام دست پدرجون بالا رفت و بعد...سوزشی که گونه ام رو داغ کرد

صدای فریاد سام بلند شد:پدر...

و صدای نگران مادرجون که می گفت:خاک بر سرم....و بعد هم دقایقی سکوت که بین جمعمون سوت ممتد می کشید...

و صدای پدر جون که منتهی الیه اون سوت گوشخراش بود:خیانت کار...کلاهبردار...همه گیج و منگ به دهن پدرجون خیره بودیم و از تعجب چشمامون باز مونده بود...پدرجون فقط فحاشی می کرد و بی دلیل فریاد می زد...


romangram.com | @romangram_com