#کینه_عشق_پارت_185
سام هومن به بغل وارد اتاق شد...هومن با گریه تو آغوشش دست و پا میزد...
سام با نگرانی کنارم نشست و گفت:اتفاقی افتاده فریماه؟؟ صدای گریه ی این بچه کل خونه رو برداشته...داره از گشنگی هلاک میشه...مگه نمیشنوی عزیزم؟؟
هومن رو بغل کردم و به خوردن آرومش کردم و رو به سام گفتم:یکم سردرد داشتم و متوجه نبودم...
بعد دستی روی گونه ی سفید و تپل هومن کشیدم و گفتم:ببخشید مامانی..
سام با نگرانی آشکاری گفت:چیزی شده فریماه؟؟
خم شدم و با لبخندی مصنوعی گونه اش ور بوسیدم و گفتم:نه عزیز دلم...من خوبم.
مجلس عروسی ساحل هم با تمام زیبایی هاش به اتمام رسید و صبح روز بعد از عروسی بهروز و ساحل برای یک ماه عسل دو هفته به اتریش رفتن...بلیط هایی که سام به عنوان کادوی عروسی براشون گرفته بود...
پنجمین روز بعد از روز عروسی بود...نحس ترین روز زندگیم...با مامان مشغول خوردن قهوه بودیم و سام با عشقی وصف ناشدنی به شیرین کاری های هومن می خندید...اولین دندونش رو در می اورد و هر چیز زبری رو به لثه های ملتهبش می کشید...سام به کارهاش با قهقهه نگاه می کرد...
مشتی به بازوش کوبیدم و گفتم:برای چی به بچه ام می خندی؟؟
سام غش رفت از خنده:آخه نگاه کن چقدر شیرینه...داره یه ریز لاستیک رو می جوه...
خم شدم و هومن رو به آغوش کشیدم و گفتم:الهی مامان قربونت بره که انقدر شیرینی...
romangram.com | @romangram_com