#کینه_عشق_پارت_184


انگار همین حرفم برای شکستن قفل سکوتش کافی بود...

مغموم و ناراحت گفت:اره...اما نمی دونم چطوری بگم...راستش...حقیقت اینه که...

خسته و کلافه گفتم:جون به لبم کردی سمیه خانم...دِ حرف بزن...

آهسته و شمرده گفت:پدرت برگشته فریماه جان...ولی وضعیتش خوب نیست...اعتیاد تموم وجودش رو گرفته...تعجب می کنم که چطور تا به حال زنده مونه...وضعیتش خیلی داغونه...از اعتیاد نمیشه تو روش نگاه کرد...اومده بود تا ازم پول بگیره وقتی فهمید تو اینجا نیستی و رفتی خواست زیر زبونم رو بکشه که نذاشتم و دست به سرش کردم...گفتم یه شب بی خبر رفتی...فریماه جان تو رو خدا مراقب خودت باش...زیادم اینجا نیا می ترسم اینجا برات امن نباشه...

در حالی که بلند می شدم گفتم:مرسی که راز دار بودین...چشم مواظب خودم هستم...شما هم اگه پول خواست حتما" بهش بدین...از این ماه یه مبلغی اضافه براتون میریزم...برای اون...لا اله الاا... خدا خودش ببخشدش که اینجوری وظایفش رو روی دوش شما انداخت...سمیه خانم محکم در آغوشم کشید و گفت:من با جون و دل این کارو کردم...تو هم که چند سالی هست داری دو برابر عوضش رو بهم میدی...خدا خودش خوشبختت کنه...

حالا که فکر می کنم با خودم می گم که ای کاش دعای اون روز سمیه خانم می گرفت...

بعد از خداحافظی از سمیه خانم به سمت خونه راه افتادم...غروب نزدیک بود و خورشید مثل توپی به خون نشسته در انتظار پایان روز بود و این انتظار تا زمان رسیدن من به خونه به سر اومد و روز روشن جای خودش رو به سیاهی شب داد...

وارد خونه شدم...سکوت مطلق نشونه ای از خالی بودن خونه بود...هومن رو به اتاقش بردم و با افکار پریشون روی تختمون دراز کشیدم...باز هم برگشته بود...برگشته بود تا زندگیم رو خراب کنه...افکارم رو بهم بریزه و خاطرات تلخ گذشته رو تکرار کنه...خاطرات مرگ عزیزی که محو و کمرنگ بود...خاطرات کتک های کودکیم...گریه های بی امانم...شب زنده داری ها و فداکاری های سمیه خانم...خاطرات تلخ تحصیل و کار در یک زمان...خاطرات کلفتی و رخت شویی تو خونه های مردم...خاطره ی اون روز پاییزی و دیدن ساحل و همه چیز در طول زندگی بیست و چهار ساله ام...

همه ی خاطرات تلخ و شیرین کنار هم قرار گرفتن...پر رنگ شدن و آروم آروم در مقابل چشمای خسته ام جون گرفتن و مثل فیلم از جلوی چشمام عبور کردن...

تو افکارم سردرگم بودم...گاهی قطره اشکی رو همراه خاطره ای تلخ می کردم و گاهی از شیرینی خاطره ای لبخند میزدم...تا اینکه صدای در اتاق من رو به حال برگردوند...


romangram.com | @romangram_com