#کینه_عشق_پارت_183

اون روز پشت پنجره ایستاده بودم و به دو روز پیش فکر می کردم...در کمال تعجب نشونه های اولین عادت تو من ظاهر شده بود و به نظرم این خیلی غیر طبیعی بود...اما با مراجعه به پزشک متخصص فهمیدم نگرانیم بی مورده...دکتر همه چیز رو طبیعی اعلام کرد...شاید این هم یکی از مقدرات الهی بود...تا به زندگی ادامه بدم و خودم رو به دست سرنوشت شومم بسپرم...

از بیرون صدای مادرجون رو شنیدم:فریماه جان؟! مامان من دارم میرم خرید تا غروب برمی گردم...

از اتاق بیرون رفتم و مادرجون رو بدرقه کردم...ساحل و بهروز دنبال کارای شرکت بهروز بودن...چون بهروز می خواست مستقل کار کنه و از شریکش جدا شده بود...

تو خونه تنها بودم و خیلی ناگهانی به سرم زد که به خونه ی سمیه خانم برم...ای کاش که نمی رفتم...یک سالی میشد که ندیده بودمش...فقط گاهی تلفنی حالش رو می پرسیدم...

هومن رو آماده کردم و به سام اطلاع دادم که هومن رو به پارک می برم...برخلاف انتظارم سام مخالفتی نکرد و این سر آغاز رفتنمون شد...

هومن رو به خودم فشردم و بعد هم زنگ در رو...

سمیه خانم تو لنگه ی در ظاهر شد و چند ثانیه بعد...هومن تو بغلش غرق در بوسه می شد...

نیم ساعتی حرف زدیم...اون از احسان و ورودش به دانشگاه گفت و من از زندگی آروم و پر از امنیتم...اون از بهتر شدن وضع زندگیش گفت و من از عشق وافرم به سام...

هر چی بیشتر حرف میزد بیشتر به این پی می بردم که حرف خاصی پشت تمام حرف های عادیش نشسته...حرفی پشت لب های باریکش پنهان شده بود و سمیه خانم جراتی برای افشا کردنش نداشت...

هومن به خواب رفته بود و خونه غرق در سکوتی آزار دهنده بود...

دستم رو روی دست سمیه خانم گذاشتم و گفتم:چیزی شده سمیه خانم؟؟

romangram.com | @romangram_com