#کینه_عشق_پارت_182
بوسه ای دیگر و تکرار همون صدای دلنشین و مردونه:نه...محبتت رو می گم...دلم برات تنگ شده...تو اصلا" به فکر من نیستی همش به فکر هومنی...
خندیدم:ای حسود...
در حالی که روی دست بلندم می کرد ملایم گفت:حسود نیستم...عاشقتم...
روی تخت خوابوندم و من دست دور گردنش انداختم و در حالی که به چشمای براقش تو تاریکی زل زده بودم گفتم:منم عاشقتم....و بعد نجواهای شبانه بود و...سکوتی پر غوغا و...من و...سام...و فاصله ای که از بین رفت...
فصل ششم
روز ها و ساعت ها با خوبی و دل خوشی سپری می شدن و زندگی به روال عادی برگشته بود و آرامش همانند موجی آروم و زیبا روح و روان تمام افراد خانواده رو نوازش می داد...اما هیچ کس نمی دونست که این آرامش قبل از طوفانه و هیچ کس از روزهای تلخ...خبری نداشت...
بعد ها وقتی به اون روز ها برگشتم با خودم می گفتم: ای کاش هومن رو به این دنیای سخت و خشن نمی اوردم تا عذاب من رو تحمل کنه و به خاطر سهل انگاری های من معذب بشه...
اون روز ها هیچ کس از سونامی که در انتظار خانواده بود...خبر نداشت...هیچ کس...به جز من که خطر رو بیخ گوشم حس می کردم و صدای امواج سرد و خشمگین رو که تصمیم داشتن بی رحمانه زندگیم رو نابود کنن می شنیدم و زیر پوستم حس می کردم...ولی باز هم دست وری دست گذاشتم و منتظر موندم تا خشم دریای سرنوشت کاخ زیبای آرزوهام رو ویرون کنه و زندگی همه ی اعضای این خانواده ی گرم رو به مسیری هدایت کنه که هیچ کس دوست نداشت قدم تو اون بذاره...و ماجرا درست از اون روز دلگیر و سرد پاییزی شروع شد...
پشت پنجره ی اتاق هومن به منظره ی برگ ریزون زیبای پاییزی نگاه می کردم و به اولین عادت ماهیانه ی غیر طبیعی بعد از تولد نوزادم فکر می کردم...هومن در استانه ی 5 ماهگی بود بود و روزهای خزان رو به افول...سرمای بیش از حد پاییزی و بارون های تند خبر از زمستونی سرد و طاقت فرسا رو می داد...
زمستونی که برای همیشه تو خاطرم موند و هرگز پاک نشد...و اون خزان...آخرین خزان بی بهار زندگیم شد...پاییزی که هرگز به بهار نرسید شاید هم رسید...ولی من اون رو ندیدم...زندگی برای من تو همون روزا تموم شد و روح و قلب من همون جا از تکون و حرکت ایستاد و دیگه هرگز در پی بهار زندگی ندوید...
romangram.com | @romangram_com