#کینه_عشق_پارت_181
پدرجون خودش رو برای دیدن پسرک شیرین و دوست داشتنی من یک ساعت زودتر به خونه می رسوند و سام یک روز در میون به شرکت می رفت و از بازی با نوزادی که به کودکی سه ماهه شبیه بود...سیر نمی شد...
همه چیز نرمال و عادی بود...هومن روز به روز بزرگتر می شد و حرکات و رفتارش شیرین تر از روز قبل....
غان و غون کردن ها و خنده هاش دل همه رو اب می کرد...شیر خوردن با ولعش...خواب آروم و لطیفش...گریه ها و جیغ های بنفشش از گرسنگی...همه چیز رو تغییر داده بود...حتی روابط من و سام رو...
یه شب ساعت یک بود که تو اوج خواب صدای گریه ی هومن من رو به اتاقش کشوند...تو تخت دست و پا میزد و به انتظار شیر سرش رو به هر سمتی می تابوند...
از روی تخت بلندش کردم و مشغول شیر دادنش شدم...
داشتم هومن رو که با لبخندی شیرین تو خواب آرومی بود رو روی تخت میذاشتم که دستی از پشت دور گلو و کمرم حلقه شد...خواستم جیغ بکشم که دست بالا اومد و دهنم رو گرفت و صدای بم و مردونه ای گوشم رو کرخت کرد:نترس کوچولو...منم بابا....لولو که نیستم...
دستم رو بالا اوردم و دست مردونه رو از روی دهنم برداشتم و گفتم:سامی ترسیدم...چرا اینجوری می کنی؟؟
سام گردنم رو بوسید و گفت:چون حقته...ای کاش من به جای هومن بودم..
با خنده گفتم:چیه؟ مامانتو می خوای؟؟
آهسته زیر گوشم گفت:نه...تو رو می خوام.
لبخند شیطنت باری زدم:من که اینجام !!
romangram.com | @romangram_com