#کینه_عشق_پارت_180
رو به سام گفتم:دروغ گفتم...خیلی درد دارم..
سام آهسته دست روی شکمم گذاشت که حالا پر از خلا بود و گفت:خوب میشی خانومی...دکتر گفته وضعیتت عالیه...
با خنده پرسیدم:کوچولو کجاست؟
سام لبخند زد:الان میارنش...
برای یه لحظه نگرانی وجودم رو گرفت:حالش خوبه؟
سام خندید و گفت:حالش از تو بهتره...دکتر بهم تقلب رسوند...گفت وزنش سه کیلو و هشتصده...و بعد با قهقهه ای با نمک ادامه داد:فکر می کردم اضافه وزن مال خودته...نگو این بچه نصف وزن تو رو هم صاحب شده...حتی با وجود ورم هنوز هم لاغر به نظر میرسی...
خندیدم:وقتی بلند شم معلوم میشه..
ساعتی بعد در حالی که پدر جون و مادرجون هم به ما پیوسته بودن و انوار طلایی خورشید آسمون رو در می نوردید پسر زیبا و با نمکم در آغوشم آروم گرفت و درد و خستگیم رو با حضورش به ته گودالی عمیق انداخت...پسر با نمکی که جذابیت نوزادی اش خبر از بزرگسالی و زیبایی آینده اش می داد...و حالا با انتخاب من و سام هومن نام گرفته بود و دل همه رو برده بود...بهروز لحظه ای رهاش نمی کرد و پدرجون برای وجودش همزمان سه گوسفند رو سر بریده بود و گوشتش رو به خیریه بخشیده بود...سام بیشتر از همیشه خوشحال بود و نگرانی هاش پایان گرفته و حس شیرین پدر بودن تو وجودش رخنه کرده بود...
زندگی جذاب تر و طناب نامرئی زندگی ما محکمتر شده بود...هومن زیبا ترین بخش زندگی ما بود و وجودش تو خونه نعمتی انکار ناپذیر بود...
بعد از استراحت ده روزه ام بر خلاف عقیده سام که اصرار داشت چند روز دیگر هم به استراحت ادامه بدم...از رختخواب کسل کننده جدا شدم و خودم رو تو جریان آروم و دلنواز زندگی رها کردم...روزها به حالت عادی برگشته بود با این تفاوت که دیگه یکنواختی گذشته رو نداشت...هر چند که حضور سام هیچ وقت زندگی رو برام یکنواخت نمی کرد اما وجود هومن تجربه ای شیرین و خاص بود که همه رو خوشحال و راضی می کرد...
romangram.com | @romangram_com