#کینه_عشق_پارت_179

سام دستم رو فشرد و گفت:داد بزن فریماه چرا خودت رو زجر میدی؟؟

همین حرف کافی بود تا فریاد من سکوت ماشین رو در هم بشکنه و به آسمون پرواز کنه...بعد از اون صدای داد و هوار بی امان من تنها صدایی بود که صدای دلداری دهنده ی سام رو می پوشوند و آرامش رو از وجود هممون می گرفت...

بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم...در حالی که روی برانکار با عجله به سمت اتاق عمل برده میشدم...دست سام رو گرفتم و گفتم:سام اگه..زند..زنده بیرون...نیومدم..مو...مواظبش باش..

سام با صدای بلند گفت:تو هیچ جا میری...منم همین جا منتظرت می مونم...

با صدایی که در نمی اومد گفتم:بر...برام دع...دعا کن...و درد بعدی نفسم رو برای گفتن کلامی اضافه برید....

5 ساعت درد کشیدم تا بالاخره بعد از آخرین و تلخ ترین درد دنیا..صدای شیرین گریه ی نوزادم جونی تازه به جسم خسته ام بخشید و لبخند به لبان دکتر نشوند...بعد بی حال شدم و سیاهیه آروم و دلپذیری وجودم رو فرا گرفت..

نمی دونم چند ساعت تو اون خلا بی انتها دست و پا زدم که به هوش اومدم

نگاهی به دور و برم انداختم و فهمیدم داخل بخش و تو اتاق خصوصیمم...اولین کسی که دیدم سام بود که با لبخند من رو تماشا می کرد...وقتی چشمای باز و بی حالم رو دید به سمتم اومد و در حالی که پیشونیم رو می بوسید گفت:مامان کوچولوی ناز نازیه خودم چطوره؟...

با لبخندی بی جون گفتم:ای بد نیستم...

سام اهسته با پشت دو انگشتش گونه ام رو نوازش کرد و گفت:درد داری؟؟

نفسی کشیدم و اروم گفتم:نه زیاد...اما با تکونی که به خودم دادم دردی نفس گیر تو وجودم منتشر شد...اشکی از گوشه ی چشمم چکید...

romangram.com | @romangram_com