#کینه_عشق_پارت_178
شب سالگرد خانواده ی شهابی هم مهمون ما بودن و بیشتر از همه دختر زیبای بهزاد منتظر کودک من و همبازی خودش بود...سام نگران بود و خود من هم کمی دلهره داشتم...بهروز و ساحل هم که تو اوج آسمون ها پرواز می کردن...بهروز با شوخی هاش همه رو می خندوند...
سر میز شام بودیم که درد عجیبی تو شکمم منتشر شد که جنسش با درد های معمولی خیلی فرق داشت...اما فقط چند لحظه بود و بعد متوقف شد...ساعتی بعد از شام هم درد با مدت طولانی تری به سراغم اومد...در زمان خوردن کیک و رفتن مهمون ها هم درد دوباره تکرار شد...و موقع خواب کلافه ام کرد...
فاصله ی درد ها کمتر میشد و انقباضات طولانی خبر از اومدن نوزادی که منتظرش بودم رو میداد...
ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و سام غرق خواب بود که فاصله ی درد ها به ده دقیقه رسید و هر آن احتمال دائمی شدن دردها وجود داشت...
نگاه خیره ام به عقربه های ساعت بود که روی 2:30دست و پا میزدن...درد امونم رو بریده بود...ناخودآگاه دست دراز کردم و به بازوی سام چنگ انداختم طوری که ناخن هام تو پوست دستش فرو رفت...سام از جا پرید و گنگ و منگ نگاهم کرد...از حالت چهره و دستم که شکمم رو فشار میداد همه چیز رو فهمید...از روی تخت پایین پرید و بلافاصله با همون بالا تنه ی برهنه در اتاق رو باز کرد و با فریاد ساحل و مادرش رو فراخوند و دوباره به اتاق برگشت و با هول لباس پوشید و یه شنل و شال هم روی من انداخت...همون موقع هم پدرجون و مادرجون و کمی بعد هم ساحل گیج و نگران تو آستانه ی در ظاهر شدن...
سام خواست بغلم کنه که مادرجون گفت:نه سامی این کارو نکن...ممکنه خطرناک باشه و وضعیت بچه رو تغییر بده...
سام مضطرب زیر بغلم رو گرفت و من در حالی که از شدت درد نفسهام منقطع شده بود و با کمک سام و ساحل به حیاط برده شدم...سام من رو روی صندلی عقب گذاشت و تو همون حال نالید: چرا زود تر خبرم نکردی دیوونه؟؟ چیزی به دنیا اومدنش نمونده...
مادرجون به زور سام رو کنارم نشوند و گفت:الان وقت این حرف ها نیست...بعد پدرجون رو صدا زد تا رانندگی رو به عهده بگیره...و وقتی سام اعتراض کرد گفت:با این حالت می خوای پشت فرمون بشینی؟؟ می خوای همه رو به کشتن بدی؟؟در ضمن فریماه الان به تو نیاز داره...
دستم رو روی رون سام فشار میدادم و لب می گزیدم از درد وحشتناکی که تو وجودم می پیچید...ماشین با سرعت اما ملایم و نرم در حرکت بود...
سرم رو تو بازوی سام فرو کرده بودم و به سختی جیغم رو مهار می کردم تا از گلوم بیرون نیاد...
romangram.com | @romangram_com