#کینه_عشق_پارت_177

ساعتی بعد قبل از اینکه تموم مهمون ها سالن رو ترک کنن سام من رو به اتاق برد و خواهش کرد لباسهام رو عوض کنم و دوش بگیرم...طی مدتی که لباس عوض می کردم سام وان رو پر از آب گرم کرد و بعد هم کمک کرد تا موهام رو باز کنم و به وان آب سپردم...داشتم لباس می پوشیدم که سام وارد اتاق شد و بعد از اینکه کمک کرد موهام رو خشک کنم دست زیر بدنم انداخت و بلندم کرد...بعد آهسته زیر گوشم گفت:سنگین شدی..

خندیدم و گفتم:اضافه وزنم طبیعیه..

آروم خوابوندم رو تخت و گفت:آره دکتر آخرین بار گفت که طبیعیه...

دستش رو گرفتم و گفتم: اگه چاق بشم خوشت نمیاد؟؟

سام خنده ای کرد و یه زانوش رو روی تخت گذاشت و روی بدنم خم شد و بعد از بوسیدن شکمم گفت:نه عزیزم من همه جوره دوست دارم...تازه اگه بدونی حاملگی چقدر بهت میاد و چقدر با نمک شدی دیگه از این حرفا نمیزنی...در ضمن این کوچولویی که تو داری حملش می کنی مال منم هست...حق ندارم به خاطر این سرزنشت کنم..

با خنده گفتم:مهمونا رفتن؟؟...کتش رو در آورد و گفت:آره...ساحل و بهروزم رفتن یه دوری با هم بزنن...

کنارم دراز کشیدو ادامه داد:خوبی؟؟درد نداری؟؟

آهسته به آغوشش خزیدم و گفتم:نه بابایی خوب خوبم...

سام پتو رو روم مرتب کرد و گفت:پس بخواب که بهترم بشی...

روزها در گذر بودن و انتظار هر لحظه به خط پایان نزدیک تر میشد و شوق همگان و اضطراب سام هم بی دلیل بالا می رفت...تو ماه هشتم که بودم سام یک روز در میون می رفت سر کار و وقتی وارد ماه نهم شدم بر خلاف اصرار های من و بقیه سر کار رفتن رو فراموش کرد و شغل جدید بادیگاردی من رو به عهده گرفت...بر خلاف اصرارهای سام و نظر دکترم با سماجت زایمان طبیعی رو انتخاب کرده بودم و به شدت با سزارین مخالف بودم...وارد ماه مرداد می شدیم...گرما به شدت اذیتم می کرد و روزها تحت نظارت سام و به پیشنهاد دکتر فقط ده دقیقه ای تو باغ پیاده روی می کردم...

روز سالگرد ازدواجمون بود...شاید اون سالگرد زیباترین سالگرد ازدواجمون بود...بی نهایت زیبا و رویایی...من به شدت سنگین شده بودم و مراقبت همه رو من بیشتر شده بود...سام نمیذاشت بدون کمکش حتی قدم از قدم بردارم....

romangram.com | @romangram_com