#خیس_مثل_باران_پارت_391


—مامان تورو خدا راضیش کن...

حرفش رو بدون جواب گذاشتم ،وارد اتاق شدم و با ترش رویی گفتم:— این کارا یعنی چی آراد چرا اجازه نمیدی بچه بره تولد دوستش مگه زندانیه تو خونه ۲۰ سالشه ها...

همینطور که سیگارش رو آتش میزد گفت:

—یه چیزایی شنیدم که اصلا برام خوشایند نیست..

گنگ نگاهش کردمو گفتم:

—چه چیز هایی؟

پک محکمی به سیگارش زدو بعد از انداختن فندک طلایی رنگش رو میز گفت:

—امروز یه پسره اومده بود شرکت..

با کنجکاوی روی کاناپه نشستمو گفتم:

—خب چیشده...

طول اتاق را چند بار طی کردو بعد از تموم شدن سیگارش اون رو تو جا سیگاری خاموش کردو گفت:

—اومده بود خاستگاری واسه آناحید...

با چشمای گرد شده گفتم:—خب...

دست هاش رو پشت کمرش قفل کردو گفت:—میگفت همدیگرو دوست دارن ، ظاهرا داداش دوستشه...

زدم رو صورتم و گفتم:—کدوم دوستش؟

سری تکون دادو گفت:—زهرا...

با شنیدن نام زهرا آه از نهادم بلند شد، حالا میفهمیدم چرا آنا اینقدر با زهرا صمیمی شده، محال بود آراد اجازه ی همچین ازدواجی بده،با ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:

—تو چی گفتی بهش؟


romangram.com | @romangram_com