#خیس_مثل_باران_پارت_390

—آراد خان امشب بریم باغ خاطره ها...

باز هم این پسر با این آراد خان گفتن هایش اخم های مرد من را در هم فشرد، نمیدونم چطوری و به چه زبونی باید بهش بفهمونم پدرت از اینطوری صحبت کردنات خوشش نمیاد، آراد با صدایی که خیلی کنترل در بالا نرفتنش داشت گفت:

—سام این آخرین باریه که بهت هشدار میدم دیگه به من نمیگی آراد خان...

سام هم به تقلید از پدرش اخم هایش را در هم کرد و گفت:

—ببخشید بابا داشتم شوخی میکردم...

آراد بعد از چشم غره ای که نثار پسرش کرد، سرش را به طرف آنا دختر دوس داشتنیش کردو گفت:

—تو چی میخواستی بگی بابا؟

آنا با لبخندی شیرین روی پای پدرش نشست دستش را لا به لای موهای جوگندمیش کردو گفت:

—بابا جونممم....

آراد خندیدو گفت:—دختر انقدر شیطونی نکن بگو ببینم چی میخوای بگی...

آنا چشم هاش رو مظلوم کردو گفت:

—بابایی امشب تولد دوستم دعوتم میشه بزاری...

باز هم به عادت همیشگیش پرید وسط حرف عزیز دردونه اش و گفت:

—حرفش رو هم نزن اصلا امکان نداره...

آنا با چهره ی وا رفته گفت:—بابا تورو خدا اگه نرم خیلی زشت میشه..

آراد با چهره ی گرفته دخترش رو از خود جدا کردو به اتاقش رفت، خوب میدونستم که نه گفتن به آنا چقدر برایش سخت است و الان همه چیز را به من وا گذار کرده،نگاهی به چهره ی بغض دار آنا کردم، دخترم که کلافه شده از این همه نگرانی های الکی پدرش...

با کلافگی بلند شدم و خواستم به آنا چیزی بگویم که صدای آراد مانع شد:

—گیسو یه لحظه بیا..

خواستم وارد اتاق شم که آنا گفت:

romangram.com | @romangram_com