#خیس_مثل_باران_پارت_392
شونه ای بالا انداختو گفت:—چی باید میگفتم از شرکت پرتش کردم بیرون گفتم اگه دورو بر دخترم پیدات شه بیچارت میکنم...
رو به روش وایسادمو گفتم:
—بدون مشورت دیگه؟ بعدشم آراد خان شاید آنا واقعا دوسش داشته باشه و تو با این کارت باعث جدایی دو تا عاشق شده باشی..
نمیدونم این چند جمله چی داشت که ابروهاش به شدت تو هم گره خورد، دست مشت شدشو بر دیوار کوبیدو غرید:
—بیخود، بیخود کرده که دوسش داره، گیسو خانوم کبوتر با کبوتر باز با باز، این حرفم یادت نره....خب؟
با داد آخری که سرم زد تکون خفیفی خوردمو گفتم:
—چرا سر من داد میزنی به من هیچ ربطی نداره برو به دخترت بگو...
سرشو به نشونه ی تأسف تکون دادو از اتاق خارج شد، وقتی صدای دادو بیداد هاش رو شنیدم با قدم های تند و بلند خودمو به نشیمن رسوندم آراد بود که داشت سر دختر عزیزش داد میزد؟
این بود اون عاشقی هایش؟
—آنا من چی دارم میبینم، سبحان کیه و با تو چه صنمی داره که اومده شرکتو با پررویی میگه دوست داره...هان؟؟؟
آنا با چهره ی وا رفته به آراد نگاه کرد و با داد سامی حتی من هم ترسیدم:
—اینجا چه خبره کی کیو دوس داره، اصلا معلوم هست چه خبره...
آیسان که معلوم بود از همه چیز خوب خبر داره دست آنا رو گرفتو با لبخند گفت:
—دایی جون چیزی نشده که خاستگار بوده ما بریم تو اتاق...
خواست ببرش توی اتاق که با حرف آخر آراد رنگ آنا به گچ بی شباهت نشد،
—خوب گوشاتو وا کن ببین چی دارم بهت میگم، هیچوقت هیچوقت فکر اینم نکن که اجازه بدم با اون پسره ازدواج کنی...
آنا حالا راه اشک هاش باز شده بود گفت:
—چرا بابا؟ مگه چشه؟پسر بدیه؟فقط چون پولدار نیست من نباید باهاش ازدواج کنم...
سامی با این حرف خیز برد سمتشو خواست بزنه تو صورتش که دست پدرش رو هوا قاپیدش و همان سیلی را به صورت پسرش خوابوند،که صدای هین گفتن منو آیسان تو صدای عربده ی آراد گم شد:
romangram.com | @romangram_com