#خیس_مثل_باران_پارت_381
**************★***********
سر میز بزرگ ۱۲ نفره نشستم و انگار که کار بزرگی انجام دادمـ تند تند برای الی دست تکون دادمو گفتم:
—الی بچه هارو بگو بیان اینجا همه همینجا بشینیم...
الی هم که بد تر از من اومد کیفشو به عنوان زنبیل گذاشت رو میزو گفت:
—تو جارو بگیر من الان همرو جمع میکنم...
کم کم همه دور میز جمع شدیم و آخر از همه آراد و دیدم که داره به خدمتکار چیزی میگه:
—فهمیدی چی گفتم؟ از هر نوع غذا یه پرس بدون نمک و چربی میاری سر میز ما حتی ذره ای هم نمک نداشته باشه ها...
خدمتکار تند تند سرشو تکون دادو رفت، آراد با لبخند کنارم نشستو رو به آرش گفت:
—تو نمیخوای تکلیف خودتو مشخص کنی؟ آخه شمالم جای زندگیه؟
آرش دستشو دور گردن رز انداختو گفت:
—فعلا تو ماه عسل به سر میبریم تا چند وقت دیگه میایم تهرانو تصمیم دارم یه شرکت بزنم...
آراد سری تکون دادو گفت:—بهترین کاره...و به دنبال این حرف به من نگاه کرد و لب زد:
--خوبی؟
بازوشو بیشگون گرفتم و گفتم:
—احتمالا اون کسی که براش غذای بدون نمک سفارش دادی من نیستم که......چون من امشب تصمیم دارم مثله بقیه غذا بخورم...
آراد اخماشو تو هم کردو گفت:
—شما خیلی....
نگاهی به جمعیت کردو با لبخند ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com