#خیس_مثل_باران_پارت_382

—خیلی اشتباه میکنی که بخوای با نمک غذا بخوری مگه من مردم که همچین اجازه ای داشته باشی..

خواستم حرفی بزنم که کیارش خندیدو گفت:

—الان محترمانه بهت گفتا گیسو، اگه دوباره تکرار کنی به جای اشتباه میکنی میگه غلط میکنی...

آراد نگاه پیروز مندانه ای بهم انداختو گفت:

—دقیقا همینطوره...

صدای نازیو از سمت راست شنیدم:

--گیسو این ترمو مرخصی گرفتی آره...

سری تکون دادمو گفتم:--آره توقع نداشتی با این شکم گنده برم سره کلاس که...

صدای الهام جون و بابا شهابو از پشت سر شنیدم:

—جوونا مارم راه بدید دو نفر جا زیادیه...

خواستم به احترامشون بلند شم که آراد دستمو گرفتو رو به پدرش گفت:

--بیا بابا جان بشینید پیش گیسو دو تا جا خالیه...

بابا شهاب با لبخند کنارم نشستو بوسه ای عمیـــــــق به پیشونی و شکمم زدو گفت:

—پس کی این پدر سوختـــه به دنیا میاد، دلم داره لک میزنه براش..

آراد جای من جواب داد:—دست شما درد نکنـــہ بابا جون حالا بچــــہ ی من شد پدر سوختـــہ...

الهام جون خندیدو گفت:—شهاب اذیتش نکن پسر نازنینمو الهی فداش بشم من، هم فدای خودش هم زنش هم بچه ی نازش..

خدا نکنه ی زیر لبی گفتیم که عرفان گفت:

—اهم اهم...یه پسر و یه دختر دیگم داریدا...

الهام جون با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com